بسماللهالرحمنالرحیم
آن چه پیشرو دارید سخنان حضرت آیت الله مصباح یزدی ( دامت برکاته ) در جمع ناظران شورای نگهبان است که در تاریخ 6/12/89 بیان فرمودهاند. باشد تا این رهنمودها بر بصیرت ما بیافزاید و چراغ فروزان راه هدایت و سعادت ما قرار گیرد.
مؤلفههای بصیرت
خدای متعال را شکر میکنیم که توفیق عنایت فرمود در این صبح جمعه که به وجود مقدس حضرت ولیعصر اروحنافداه تعلق دارد، در کنار مضجع کریمه اهلبیت صلواتاللهعلیهاوعلیآبائهاواخیها، و در این محفل نورانی در خدمت شما بزرگواران و عزیزان حضور یافتیم. امیدواریم که خدای متعال به برکت اهلبیت و به برکت این خانم ـ که ولینعمت شیعیان و به خصوص اهل قم هستند ـ ما را مشمول عنایتهای خاص حضرت ولیعصر اروحنافداه قرار بدهد، در ظهور آن حضرت تعجیل بفرماید و توفیق خدمتگزاری به آستان آن حضرت را به همه ما عنایت کند.
مدتی است که در فرمایشات مقام معظم رهبری مکرر از بصیرت، تاکید بر کسب آن، تحلیل قضایا و اقدام و برخورد از روی بصیرت یاد میشود. و با اینکه ایشان بارها توضیحاتی در اینباره بیان فرمودهاند ولی از آن جهت که این مفهوم بسیار غنی و پر بار است و نقش بسیار مهمی در زندگی اجتماعی ما دارد، شایسته است امروز قدری بیشتر آن را بکاویم و ببینیم راه به دست آوردن آن چیست.
مفهوم بصیرت
همه میدانیم بصیرت با «بصر» همریشه و در اصل به معنای بینش است؛ مفهومی اسلامی است و ریشهاش در قرآن و کلمات اهلبیت صلواتاللهعلیهماجمعین مخصوصا نهجالبلاغه یافت میشود. قرآن کریم درباره پیغمبر اکرم صلیاللهعلیهوآله میفرماید؛ «قُلْ هَـذِهِ سَبِیلِی أَدْعُو إِلَى اللّهِ عَلَى بَصِیرَةٍ أَنَاْ وَمَنِ اتَّبَعَنِی...؛ من به سوی خدا دعوت میکنم؛ هم خودم بصیرت دارم؛ هم کسانی که با من هستند و از من پیروی میکنند.»1 در فرمایشات امیرمؤمنان صلواتاللهعلیه تعبیرات عجیبی است. در جایی میفرمایند: «إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی مَا لَبَّسْتُ عَلَى نَفْسِی وَ لَا لُبِّسَ عَلَیَّ...؛ من در این راهی که انتخاب کردم با بصیرتم. نه خودم خودم را فریب دادم، نه دیگری فریبم داد.2»3 ذیل این کلام، مقداری مفهوم بصیرت را روشن میکند؛ کسی که بصیرت دارد فریب نمیخورد، نه خودش خودش را فریب میدهد؛ نه دیگران میتوانند فریبش بدهند. در دو جای نهجالبلاغه این کلام تکرار شده است که بسیار جلب توجه میکند. برای درک بهتر این کلام باید حوادث آن زمان را در ذهن خود ترسیم کنیم تا کمابیش متوجه شویم که امیرالمؤمنین صلواتاللهعلیه از همان آغاز خلافت ظاهریشان با چه مشکلاتی روبهرو بودند که این چنین میگویند.
جامعه اسلامی بعد از رحلت پیغمبر صلیاللهعلیهوآله به راحتی سه خلیفه را قبل از علی (ع) پذیرفت و به یک معنا خودش آنان را تعیین کرد. با اینکه در بین مسلمانان افراد بسیاری در رخداد غدیر حضور داشتند و با امیرالمؤمنین بیعت کردند ولی هفتاد روز بعد، آن را به فراموشی سپردند. بالاخره از سر خیرخواهی و برای اینکه جامعه اسلامی بیسرپرست نماند، خلیفه تعیین کردند و مردم هم پذیرفتند. خاندان پیامبر و بعضی از اصحاب مانند سلمان و ابوذر و مقداد و برخی دیگر از انصار مخالفت کردند، اما صدایشان به جایی نرسید و مجبور شدند امر واقع شده را بپذیرند. جامعهای را تصور کنید که سه خلیفه را خودش تعیین کرده و برای سایر کسانی که کاندیدای خلافتند احترام زیادی قائل است. بعد، طلحه و زبیر که از کاندیداهای خلافت بودند به همراه همسر پیامبر حرکتی را بر ضد امیرالمؤمنین آغاز کردند، و همه این حوادث بعد از بیعتی است که با علی(ع) داشتند؛ آن بیعت عجیب تاریخی که امیرالمؤمنین میفرماید آنچنان هجوم آوردند که نزدیک بود فرزندان من زیر دست و پا له شوند. بعد از این بیعت، علی علیهالسلام یک طرف است و طرف دیگر زبیر، طلحه و همسر پیغمبر. هر کدام از این افراد به تنهایی استوانهای هستند. اینها جمع شدند و بر ضد علی شورش کردند. بصره را تصرف کردند و میخواستند در آنجا حکومت تشکیل بدهند. فکر میکنید مردم درباره این جریان چگونه قضاوت کنند؟ بنده خودم را جای مردم آن زمان بگذارم؛ میبینم علی، یکی از اصحاب پیغمبر، یک طرف است، اما طرف دیگر سه نفر هستند: یکی از آنها همسر پیغمبر است. اینکه خانمی فرماندهی لشگری را بر عهده بگیرد یا بههرحال جزو یک قیام سیاسی بر ضد خلیفه باشد، بیسابقه بود. این خیلی مسأله مهمی است. خیال میکنم اگر بنده آن زمان بودم خیلی هنر داشتم، احتیاط میکردم؛ نه طرف علی میرفتم نه طرف آنها. بالاخره این سه نفر نیز از اصحاب پیغمبرند؛ زبیر پسرعمه پیغمبر است؛ سنش بیشتر از علی است؛ بزرگ بنیهاشم است. طبعا در مردم تزلزل پیدا شد که چگونه رفتار کنند. انسان وقتی این دو کلام را از امیرالمومنین میبیند، میتواند حدس بزند که حضرت در چه فشاری قرار گرفته بودند. فرمودند: خواب از چشم من ربوده شد؛ شب تا صبح فکر کردم؛ کار را زیر و رو کردم؛ همه اطراف و تمام جوانب قضیه را سنجیدم؛ نتیجهای که از این فکرها و تأملات گرفتم این شد که کار من بین دو چیز مردد است؛ باید یکی از دو چیز را انتخاب کنم؛ یا با اینها بجنگم یا از دین اسلام بیرون بروم؛ راه دیگری ندارم.
حضرت میفرماید شب تا صبح فکر کردم، همه جوانب را سنجیدم و به این نتیجه رسیدم. این طور نیست که اگر با کسی اختلافنظری داریم، به روی هم شمشیر بکشیم. دعوای سیاسی یا دعوای حزبی نیست. إِنَّ مَعِی لَبَصِیرَتِی؛ من میفهمم دارم چه کار میکنم. این طور نیست که از روی احساسات بگویم با شما میجنگم. شب تا صبح فکر کردم، جوانبش را سنجیدم؛ قلبت ظهر الامر و بطنه؛ ظاهر و باطنش را سنجیدم تا به این نتیجه رسیدم که یا باید با اینها بجنگم یا از دین اسلام استعفا بدهم یعنی اگر با اینها نجنگم کافرم.
بصیرت علی علیهالسلام
من و شما بودیم چه قضاوتی میکردیم؟ نهتنها به سادگی نمیپذیرفتیم که باید با آنان جنگید؛ بلکه میگفتیم: آقا! حالا یک چیزی گفتند، یک کاری کردند، حکومتی میخواهند، اصلا حکومت بصره را به اینها بده و خودت را راحت کن! نهتنها حرکت علی علیهالسلام را تأیید نمیکردیم که ته دلمان تخطئه هم میکردیم. میگفتیم: حالا اول کارت است چهکار داری با اینها بجنگی؟ فعلا چهار روزی بگذار اینها حکومت کنند. آنهای دیگر که به عنوان امیر و فرماندار به مناطق مختلف میفرستی بهتر از زبیر هستند؟! بگذار بصره هم دست اینها باشد، اما علی میگوید: اگر با اینها نجنگم کافرم. ببینید فتوای امروز ما بعد از 1400سال پیشرفت علم و تحقیق و آشنایی به مقام عصمت، چه قدر با فتوای علیبنابیطالب علیهالسلام تفاوت دارد. هنوز هم درست باور نمیکنیم که جنگ جمل حتما جنگ واجبی بوده، چه رسد به اینکه بگوییم اگر علی علیهالسلام نمیجنگید کافر میشد؛ از دین خارج میشد. این چه درکی است؟ ما چهطور فکر میکنیم و علی (ع) چهطور فکر میکند!
شما احتمال میدهید چند درصد مردم اینگونه دلشان با علی بود؟ خیلی از کسانی که همراه علی جنگیدند میگفتند چون بیعت کردیم سر قولمان میایستیم، وگرنه اگر بنا بود روز جنگ بیعت کنند چهبسا حاضر نمیشدند. سنتی بود در عرب که وقتی با کسی بیعت میکردند و قولی میدادند به این زودیها زیر قولشان نمیزدند؛ خیلی نامردی میدانستند. شاید آن قدر که برای مردانگی خودشان اهمیت قائل بودند به دینشان بها نمیدادند. خیلی از کسانیکه در رکاب علی در جنگ جمل جنگیدند بهخاطر بیعتشان بود. میگفتند حالا که بیعت کردیم آن را نمیشکنیم، ولی حقیقت این است که مسأله بسیار بغرنج بود. چیزی نبود که به سادگی بشود برای آن تصمیم گرفت. مخصوصا آن زمان که هنوز مسأله عصمت ائمه درست روشن نبود. بسیاری از امامزادههای مورد احترام ما که خود ائمه اطهار به آنها احترام میگذاشتند آنچنان که باید مسأله عصمت را باور نداشتند. برای اینکه یادی از امام رضواناللهعلیه شده باشد این مطلب را که در درس ایشان شنیدم، برای شما عرض میکنم. ایشان فرمودند: بعد از شهادت امام سجاد علیهالسلام یک روز امام محمدباقر صلواتاللهعلیه و جناب زیدبنعلیبنالحسین4 با هم نشسته بودند. جناب زید که علیه بنیامیه قیام کرده بود، انتظار داشت که برادرش در این حرکت نظامی علیه بنیامیه مشارکت کند، ولی ایشان نظرشان این نبود؛ وظیفه خودشان نمیدانستند و صلاح نمیدانستند. جناب زید به امام محمد باقر علیهالسلام عرض کردند که شما میدانید که پدر (امام سجاد علیهالسلام) چهقدر به من علاقه داشت، به طوری که لقمه میگرفت و در دهان من میگذاشت. اگر این مسأله امامتی که شما برای خودتان معتقدید درست است، چرا پدر به من نگفت که برادرت امام بعد از من است و باید از او اطاعت کنی؟ معلوم میشود زیدبنعلیبنالحسین با آن جلالت، مسأله امامت برادرش را معتقد نبوده است و دلیلش هم این بوده که اگر چنین چیزی بود با آن محبتی که پدرم به من داشت به من فرموده بود. حضرت باقر صلواتاللهعلیه یک کلمه فرمودند: مِنْ شَفَقَتِهِ عَلَیْکَ مِنْ حَرِّ النَّارِ لَمْ یُخْبِرْکَ؛5 پدرم نگفت آن هم به خاطر محبتی بود که به تو داشت. یعنی میترسید اگر بگوید تو نپذیری و در دینت مشکل پیدا بشود. منظورم از نقل این کلام این است که واقعا مسائلی که امروز برای همه ما اینچنین آسان حل شده، 1400 سال علما روی آن خوندل خوردهاند تا تثبیت شده و امروز از اعتقادات یقینی ماست و در آن تردیدی نداریم. در زمان خود ائمه برای برادران امام و کسی مثل زید خیلی روشن نبود. در چنین شرایطی شما فکر میکنید برای همه اصحاب جمل مسأله عصمت امیرالمؤمنین ثابت بود و ایشان را امام معصوم میدانستند؟ میگفتند: اینها خویش و قومهای پیغمبرند. حالا که پیغمبر از دنیا رفته؛ این نشد آن! آنکه سنش بیشتر است اول خلیفه بشود، چون بزرگتر است و احترامش واجب. وقتی بنا شد بین اینها جنگ شود، خیال میکردند جنگ دو برادر سر ارث است؛ او میگوید سهم من است؛ دیگری میگوید سهم من. در چنین معاملهای انسان حاضر شود در جنگ شرکت کند و جانش را بدهد، کار سادهای نیست. میگوید اختلاف در ارث دارند، خودشان بهگونهای اختلافشان را حل میکنند؛ چرا من بروم جانم را بدهم؟! مسأله بغرنج بود. در مقابل، دو تا از اصحاب بزرگ را میدید که رقیبهای او در خلافت بودند. در شورای ششنفری که خلیفه دوم برای تعیین خلیفه تشکیل داده بود یکی علی بود، یکی عثمان، یکی طلحه و یکی زبیر. اینها بهگونهای در ردیف علی حساب میشدند؛ از جهتی چون سنشان و مثلا سوابق و موقعیت اجتماعیشان بیشتر بود، شاید خیلیها آنها را بر علی مقدم میداشتند. طبعا وقتی علی میخواهد از مدینه به طرف بصره لشگر بکشد، دوستان و نزدیکان ایشان میگفتند که آقا این چه کاری است حالا؟! عجله نکنید؛ بگذارید حکومتتان پا بگیرد و جایتان باز بشود، بعد سراغ اینها بروید. در نهجالبلاغه دو بار6 از امیرمؤمنان این مسأله نقل شده که من این جریان را زیر و رو کردم؛ آن قدر در اطرافش فکر کردم تا کاملا برایم روشن شد که یا باید بجنگم یا از دین محمد (ص) خارج بشوم. این بصیرتی است که علی (ع) ادعا میکند.
مراتب بصیرت
ملاحظه میفرمایید بیجا نیست که مقام معظم رهبری این قدر روی بصیرت تکیه میکنند. اگر در آن جریان کسانی بصیرت نداشتند خیلی راحت طرفدار دشمنان علی میشدند و علی دوباره خانهنشین میشد. اکنون ماییم و چنین مسألهای که کار را برای علی و یاران علی هم سخت میکند. کار به جایی میرسد که علی فریاد میزند: مردم! اگر من این جنگ را نکنم کافر میشوم؛ از دین خارج میشوم، تا آنهایی که به ایشان اعتماد دارند و میدانند دروغ نمیگوید باور کنند و برای جنگ همراهش بیایند. در چنین موقعیتی باید چه بصیرتی داشته باشیم؟ آیا منظور بصیرتی است که علی داشت؟ پاسخ این است که چنین بصیرتی در غیرمعصومین بسیار کم پیدا میشود. بنده که اعتراف کردم اگر من بودم خیلی هنر داشتم توقف میکردم. حل قضیه این است که مفهوم بصیرت هم مثل بسیاری از مفاهیم ارزشی دیگر ذومراتب است. بصیرت مراتب دارد. آن مرتبه بصیرت مخصوص علی بود. او بود که یقین کرد که یا باید بجنگد یا از دین خارج بشود. من غیر از امام معصوم کسی را سراغ ندارم که بتواند اینگونه قضاوت کند. اما بصیرت به این مرتبه منحصر نیست و مثل تقوا مراتب زیادی دارد. مرتبهای از تقوا به ائمه معصوم و تالیتلو مقام عصمت نسبت داده میشود؛ آن که در عمرش نه تنها گناه نکرده که کوشیده مکروهات را هم انجام ندهد، یک مرتبه از تقوا را دارد و یک مرتبه هم تقوای ماست که به زور از کبائر اجتناب میکنیم. بین این دو، مراتب و درجات بسیار زیاد است. پس باید کوشید و در این مسیر حرکت کرد؛ مراتب بصیرت را بالا برد و به یک مرتبه نازلهاش اکتفا نکرد. هر کس مسئولیت بزرگتر یا نقش مهمتری در جامعه دارد؛ هر که تأثیرش بر دیگران بیشتر است باید در کسب بصیرت بیشتر بکوشد. دیگران اگر خودشان بصیرت نداشته باشند یک اصل را اگر درست بفهمند و به آن عمل کنند نجات مییابند و آن اطاعت از ولیفقیه است. اگرچه خودشان درست سر در نمیآورند و نمیتوانند مسائل را تحلیل کنند، ولی اگر این اصل را باور داشته باشند که در زمان غیبت امام معصوم باید از کسی که اشبه به امام معصوم است اطاعت کنند و بدانند که اطاعت او مثل اطاعت معصوم واجب است خیلی به خطر نمیافتند، اما کسانیکه میخواهند عهدهدار مسئولیتهایی بشوند نمیتوانند هر روز درباره جزئیات از ولیفقیه دستور بگیرند؛ این کار برایشان میسر نیست. بنابر این میبایست خودشان به سطح مورد نیازی از بصیرت برسند. درطول شاکله هرمی هر کس بالاتر است و به قله نزدیکتر، مسئولیتش سختتر است و باید بصیرتش هم بیشتر باشد تا برسد به قاعده هرم، اما در مراتب پایینتر، حداقل بصیرتی که برای همه ما لازم است، همین است که انسان ولیفقیه را بشناسد و بداند از چه کسی باید اطاعت کند. الحمدلله خدا هم به ما عنایت فرمود و کسی را که بهترین انسان روی زمین برای جانشینی امام زمان صلواتاللهعلیه است به ما داد. اگر نبود چه خاکی به سر میکردیم؟ اگر بود اما نمیشناختیم و اشتباه میکردیم و در طول این سی سال کسان دیگری را جانشین او میدانستیم چه بلایی به سر ما میآمد؟ الحمدالله خدا این معرفت و این اندازه از بصیرت را به ما داده که بفهمیم باید از چه کسی اطاعت کنیم و این بسیاری از مشکلات ما را حل میکند.
مؤلفههای بصیرت
همه این مقدمات را عرض کردم برای اینکه به اینجا برسیم که تکلیف کسی که موقعیتی7 در اجتماع دارد سنگینتر از دیگران است و باید بصیرتش هم بیشتر از دیگران باشد تا بتواند دیگران را راهنمایی کند. اکنون این پرسش مطرح میشود که چه کنیم بصیرت ما افزایش بیابد؟ بهتر است تحلیل کنیم که بصیرت چیست و از چند عنصر تشکیل میشود و بعد ببینیم کدام یک از این عناصر در اختیار ماست تا بکوشیم آن را تقویت کنیم.
مطلب را به عنوان یک بحث پیشنهادی خدمت شما عزیزان و نخبگان مطرح میکنم تا روی آن فکر کنید و از دیگران هم بپرسید، شاید نکتههای تکمیلی به آن اضافه شود. حیف است با این همه تأکید مقام معظم رهبری بر روی بصیرت، دنبال نکنیم که ببینیم این بصیرت چیست و چگونه باید آن را پیدا کرد.
بصیرت حداقل سه مؤلفه و سه عنصر دارد و میتوان گفت مثلثی است که از سه ضلع تشکیل میشود. اولین عنصر، امری خدادادی است؛ هوش و فراست خاص است. هم تجربه نشان میدهد و هم در روایات هست که خداوند به بعضی افراد فراست مخصوصی داده است. امروزه در روانشناسی میگویند هوش، انواعی دارد؛ هوش هیجانی، هوش اجتماعی، هوش ارتباطی، هوش علمی و.... ممکن است کسی از جهتی باهوش باشد، ولی از جهت دیگر بهرهای از هوش نداشته باشد. بصیرت، هوش اجتماعی میخواهد. مسائل اجتماعی درک خاصی را میطلبد. شاید شما هم افراد متعددی را دیده باشید که هوش درسیشان خوب است، یعنی درس را خوب میفهمند و شاید بیش از دیگران پیشرفت علمی میکنند، اما در درک بعضی از مسائل خیلی ضعیفاند و یک نوع سادگی مخصوص در برخی از مسایل دارند. این سادگی انواعی دارد. استادی را میشناختم که خودش به من میگفت وقتی برای خرید سیبزمینی میروم، کلاه سرم میرود! با اینکه در درس خیلی قوی بود، اما میگفت درک معاشرت با مردم را ندارم و زود گول میخورم. در بین اشخاص دیگر، در لباسهای مختلف کسانی را دیدهاید که امتیازهای خوبی دارند؛ انسانهای ملا و درسخواندهای هستند، اما گاهی در درک مسائل اجتماعی خیلی ضعیفاند. یکی از نشانههای این ضعف، اعتماد فوقالعاده آنها به بعضی اشخاص، مخصوصا خویشاوندان و برخی بستگانشان است. شاید شنیده یا دیده باشید که کسانی امتیازات بسیاری دارند، اما پسرشان میتواند آنها را به راست و چپ بچرخاند. دشمنان هم اول در پسر نفوذ میکنند و او را به جان پدر میاندازند. این فرد هیچ غرض و سوء نیتی در این کار ندارد، اما تحتتأثیر فکر پسر یا داماد یا خویشاوندانش است.
این عنصر یک هوش خدادادی است؛ اتقوا فراسة المومن فانه ینظر بنورالله.8 استعدادها مختلف است و خدا افراد را مختلف آفریده است. بعضیها از این جهت ضعیفاند؛ مثل برخی افراد که قدرت جسمیشان ضعیف است. این هم گونهای از نقص است مثل کسی که از اول بچگی چشمش کمسو است یا گوشش سنگین است.
شناخت؛ اولین شرط بصیرت
دو عنصر دیگر کسبی است. اگر انسان آن درونمایه خدادادی را داشت باید دو کار انجام دهد تا بصیرت9 پیدا کند. یکی اینکه بر اطلاعات دینیاش بیافزاید و بکوشد دینشناستر باشد؛ چون یکی از لوازم بصیرت این است که انسان فریب نخورد و یکی از راههای فریب این است که حکم دینی را برای انسان مشتبه کنند. بگویند وظیفه شرعی این است؛ آیه قرآن این را میگوید، حدیث این را میگوید. از این سخنان نشنیدهاید؟! آن کسانی که به روی علی شمشیر کشیدند به قرآن استناد میکردند و میگفتند: «إنِ الحُکْمُ الا لِلّه؛10 تو کافر شدی چون برخلاف قرآن عمل کردی.» یکی از شیوهها این است که انسان را از راه قرآن و حدیث و امثال آن فریب دهند، و کسی که معرفتش نسبت به قرآن و حدیث کم است و نسبت به احکام اسلام اطلاع کافی ندارد، فریب میخورد.
معاویه در اواخر عمر به حجاز آمد و مدتی در مکه و مدینه ماند. میخواست برای ولایتعهدی یزید زمینهسازی کند. کار سیاستمداران همین است که از چند سال قبل به زمینهسازی برای انتخابات بعدی میپردازند. او با شخصیتهای معروف مدینه ملاقاتهایی داشت و البته هر کسی را از راهی فریب میداد. برای یکی هدایا میبرد؛ نزد یکی اظهار تقوا میکرد و یکی را مدح و ستایش مینمود. روی هر کدام به گونهای کار میکرد تا ذهنش را برای پذیرفتن ولایتعهدی یزید آماده کند. با امام حسین صلواتاللهعلیه نیز ملاقاتی داشت و بالاخره بعد از مقدماتی که به عقلش میرسید تا ذهن ایشان را برای پذیرش آماده کند، گفت: من قصدم این است که بعد از من یزید مسئولیت من را بپذیرد و به اسلام خدمت کند. حضرت نگاهی کردند و گفتند: این پسر سگباز فاسق شاربالخمر را میگویی!؟ او اینهمه زمینهچینی کرده بود که بگوید یزید برای خلافت شایستگی دارد، حضرت کاسه و کوزهاش را به هم زدند و گفتند: این شاربالخمر سگباز را میخواهی خلیفه مسلمین کنی؟ معاویه که دید قافیه را باخته است گفت: آقا! یزید درباره شما اینطور حرف نمیزند. میدانید یعنیچه؟ معاویه به امام حسین میگوید: غیبت نکن! غیبت مسلمان حرام است. او از شما بهتر است. تو داری غیبت میکنی اما او اینطور نمیگوید؛ غیبت شما را نمیکند.
میگفتند معاویه داهیه عرب بود. ببینید برای امام حسین چه قدر پیچیده حرف میزد.
غیبت واجب
این فریب دادن از راه دین است. حالا اگر یک انسان عادی بود امکان داشت در مقابل این منطق معاویه کم بیاورد و بگوید استغفر الله؛ اشتباه کردم، غیبت کردم. اما امام این غیبت را واجب میداند. بیدرنگ پاسخ معاویه را میدهد تا دهانش را ببندد و دیگر از این کثافتها نخورد. این بصیرت است؛ اینکه انسان بفهمد هرجا چه باید بگوید؛ چه باید بکند و چگونه باید برخورد کند. اینجا این غیبت، غیبت واجب است، اگر نگویی گناه کردهای. مگر گفتن هر سخنی پشت سر هر کسی غیبت حرام است؟ ما حتی در رسالههای عملیهمان غیبت واجب داریم. کسی با شما مشورت میکند که فلانی به خواستگاری دخترم آمده و شما میدانید که او مرد فاسق معتاد مشروبخوار بیدینی است. باید به او بگویی یا نه؟ این غیبت واجب است. کسی میخواهد اختیار یک ملت را به دست بگیرد، شما احتیاط کنید و بگویید من چه عرض کنم؛ از دیگری بپرسید. از دیگری بپرسید یعنیچه؟ مقام مشورت است، باید بگویی؛ اگر نگویی گناه کردهای. مقدسبازی در میآورد و میگوید «آقا غیبت نکنید! من در عمرم از هیچکس بدگویی نکردهام.» بسیار بیجا کردهاید. مگر ممکن است مؤمن از کسی بدگویی نکند؟ منافق است که میخواهد همه را داشته باشد. مؤمن باید قاطع باشد. باید موضع اسلامی داشته باشد؛ حامی دین باشد. باید کسی را که بر ضد دین اقدام میکند رسوا کرد. نمیشود من مقدسبازی در بیاورم و بگویم خوشم نمیآید درباره کسی حرف بزنم! ببین پیغمبر اکرم، ائمه اطهار، امیرالمؤمنین، امام حسن، امام حسین و سایر ائمه صلواتاللهعلیهماجمعین درباره دیگران چگونه رفتار میکردند. اگر اینجا یک آدم مقدسمآبی جای امام حسین بود چه میگفت؟ میگفت: حالا من یک تأملی روی ایشان دارم، یا فکرش را بکنم ببینم چهطور میشود. اینجا جایی است که باید طرف را رسوا کرد.
یکی از جاهایی که انسان از راه دین فریب میخورد، مقدسبازی، حقهبازی، کلکهای شرعی و سوء استفاده از قرآن و حدیث است. انسان باید دین را درست بشناسد و بداند حلال و حرام چیست. بداند کدام غیبت جایز است و کدام غیبت حرام است. مسایل دیگر را هم بشناسد. وقتی معرفت انسان نسبت به دین ضعیف باشد، فریب میخورد. برای داشتن بصیرت باید دین را خوب بشناسیم و به همان اصول دین و فروع دینی که در مکتبخانه یا مدرسه یا خانه خواندهایم، اکتفا نکنیم. باید شناختمان نسبت به دین افزایش پیدا کند؛ مطالعات دینیمان بیشتر باشد و عمیقتر فکر کنیم. اگر در مسألهای ابهام داریم این قدر آن را دنبال کنیم و بپرسیم تا خوب برایمان حل بشود.
این حلال و حرام به مسائل فقهی برمیگردد. یعنی انسان فقه را بهتر یاد بگیرد، ولی فقط دانستن احکام کلی برای تشخیص مصادیق کافی نیست. باید بصیرتمان را نسبت به شناخت مصادیق هم تقویت کنیم. برای این کار یکی از بهترین راهها بررسی مسائل تاریخی، بهخصوص تاریخ صدر اسلام است؛ همینکه مقام معظم رهبری در تفسیر بصیرت روی آن تأکید کردند و فرمودند: عبرت گرفتن از جریانات تاریخی و اجتماعی. ما باید ببینیم رخدادهای صدر اسلام چه بود و چرا این چنین شد. بسیاری از این حوادث بعد از گذشت 1400 سال هنوز معماست. مگر میشود آدمیزاد اینگونه بشود؟! چگونه میشود مسلمانهایی که در رکاب پیغمبر در جنگها حاضر میشدند، نوه پیامبر را، آن هم حسین را، گلی که هر دشمنی میدید عاشقش میشد، اینگونه به شهادت برسانند؟! نگذارند در کنار نهر یک جرعه آب بنوشد! اگر اینها را درست تحلیل کرده بودیم، میفهمیدیم که کسیکه چندین سال در کشور مسئولیت داشته، از دست خود امام برای مسئولیتهایی حکم گرفته، مدتها از لباس و موقعیتش استفاده کرده، چهطور ممکن است برای اینکه نظام اسلامی را از بین ببرد، با اسرائیل همکاری کند! اگر تاریخ را درست بررسی میکردیم میفهمیدیم آدمیزاد چه موجود عجیب و قابل تغییری است، آن وقت تعجب نمیکردیم و به آسانی نمیگفتیم که این هم بالاخره چنین است و چنان است. موقعیتش این است به او رأی بدهیم!
این شناخت و عبرت گرفتن از قضایای تاریخی است. ما سالی چند بار روضه سیدالشهدا را میشنویم؟ آیا هیچ فکر کردهایم چرا کوفیان اینچنین شدند؟ این شمری که به کربلا آمد و فرماندهی سپاه را میخواست، کسی بود که در جنگ صفین در رکاب علی علیهالسلام میجنگید. از یاران علی بود. یکی از سرکردههای لشگر علی در جنگ صفین بود. او چهطور توانست سر سیدالشهدا را ببرد؟ بالاخره به این نتیجه میرسیم که اگر آدمیزاد در مسیر غلطی افتاد، آرام آرام چنان پیش میرود که دیگر هیچ حدی ندارد. اگر زاویه باز کرد و از راه حق منحرف شد؛ مسامحه کرد و گفت حالا این چیزی نیست، این زاویه به جایی میرسد که آن خط اصلی را که از آن جدا شده فراموش میکند. یادش میرود اسلام و انقلاب چه بود. میگوید من به ریاست برسم، هرچه میخواهد بشود.
حب دنیا؛ مانع بصیرت
یک سؤال: بنده و جنابعالی تافته جدابافتهای هستیم؟ معصوم هستیم؟ ما این اشتباهات را نمیکنیم؟ بنده که بعد از گرفتن نزدیک به هشتاد سال عمر از خدا چنین اطمینانی ندارم. بیش از شصت سال است که با کتاب و سنت ارتباط دارم، درس طلبگی میخوانم، اما از خودم چنین اطمینانی ندارم. اگر ما بخواهیم به این مشکل مبتلا نشویم، نیازمند بصیرتیم. این بصیرت هم کسبی است. اصل آن افزایش تقوا و آفتش حب دنیاست؛ حب الدنیا رأس کل خطیئة.11 وقتی ته دل انسان عشق به اسکناس بود، شب که میخوابد فکر میکند چه کار کنم که یک صفر کنار ارقام حسابم بیاورم، صبح که بلند میشود فکر میکند کدام معامله را بکنم؟ کدام جنس را بخرم؟ کدام ارز را؟ کدام زمین را؟ بعضیها که در مسیر جنسی در راههای غلطی میافتند، ممکن است در ظاهر هم هیچ نمودی نداشته باشد، اما دلبستگی به یک مسائلی دارند که به دنبال یک بهانه شرعی میگردند که بتوانند خودشان را ارضا کنند. پیر شده، ولی دلش جای دیگری است. میخواهد یک منشی از یک سنخ خاصی داشته باشد. یکی هم عشق به ریاست دارد که برای انسان جنون میآورد؛ دوست دارد دیگری به او بگوید: چشم. شما دیدهاید بعضی کسانی که به مواد مخدر مبتلا میشوند کارشان به چه جنونهایی میکشد. در بعضی فیلمهای تلویزیونی نشان میدهند که در اثر استفاده از مواد مخدر یا قرصهای روانگردان و امثال آن کارشان به جایی میرسد که به پستترین و زشتترین کارها تن میدهند؛ کارهایی که نمیشود اسمش را آورد. آدمیزاد چنین موجودی است. وقتی در راه استفاده از مواد مخدر افتاد و لذتی آنی برایش پیدا شد، روز به روز بیشتر و بیشتر آنچنان وابسته میشود که کارش به جنون میکشد؛ البته خود معتاد این را جنون نمیداند. میگوید کیف میکنم. من و شما که از بیرون میبینیم میفهمیم این جنون است. اسم همه اینها حب دنیاست؛ البته مراتب دارد. همه یکباره اینطور نمیشوند. آن معتادی که به این حد رسیده هفت، هشت سال آرام آرام مصرف مواد مخدر را زیاد کرده تا به اینجا رسیده است. ما اگر بخواهیم در این دامها نیفتیم باید از اول حواسمان جمع باشد؛ حب دنیا را تقویت نکنیم؛ حب مال را تضعیف کنیم؛ زندگیمان را از آن حدی که میتوانیم سادهتر بگیریم، نه اینکه هر روز برویم اجناس اقساطی بخریم و مدام زر و زیور خانهمان را بیشتر کنیم و قرض بالا بیاوریم؛ از همان هم که میتوانیم کمی کمتر استفاده کنیم؛ مراقب راههای درآمدمان باشیم؛ مقید باشیم وجوهات آن را دقیقا پرداخت کنیم؛ کمک به همسایه، والدین و ارحام را فراموش نکنیم تا حب مال طغیان نکند؛ لَن تَنَالُواْ الْبِرَّ حَتَّى تُنفِقُواْ مِمَّا تُحِبُّونَ؛12 اگر میخواهید عاشق دنیا نشوید سعی کنید از آن چیزهایی که دوست دارید انفاق کنید. همه اینها برای این است که دلبستگی پیدا نشود. وقتی چیزی را دوست دارید بگویید آن را در راه خدا میدهم.
خودسازی؛ چاره حب دنیا
به طور کلی علاج این مشکل این است که انسان مقید باشد؛ احکام خدا را شوخی نگیرد؛ نگوید امروز این کار عیبی ندارد، فردا توبه میکنم. این دام شیطان است و انسان را به جاهایی میکشاند که بعضی کسان رسیدند. هشتاد سالش است، اگر خودش و هفت پشتش از داراییهایشان بخورند تمام نمیشود، اما باز هم به فکر این است که یک روز دیگر روی صندلی بنشیند یا مال دیگری بر اموالش افزوده شود، چرا؟ عشق است دیگر. عشق به دنیا به جنون میکشد؛ لا یَقُومُونَ إلا کَمَا یَقُومُ الَّذِی یَتَخَبَّطُهُ الشَّیْطَانُ مِنَ الْمَسِّ13 آنهایی که چشم بینا دارند و خودشان مبتلا نشدهاند میگویند چرا این در زندگیاش تلوتلو میخورد؟ چرا این درست راه نمیرود؟
بنابر این برای کسب بصیرت، علاوه بر افزایش معلومات، شناختها و اطلاعات، باید تقوایمان را هم افزایش بدهیم، چون کسی که مبتلا به حب دنیا شد همه مسایل را طور دیگری تفسیر میکند؛ تفسیر دلخواه، بهگونهای که کارهای خودش را توجیه کند. این دام، سر راه بنده و جنابعالی هم هست. مراتب دارد. یکی دامش قویتر و یکی ضعیفتر است، اما این دام را شیطان برای همه گذاشته است.
حاصل عرایضم این است که بصیرت یک مثلث است و سه ضلع دارد. یکی از آنها خدادادی است، اما دو تای دیگر کسبی است. آن دو یکی از راه افزایش معلومات دینی و تحلیلهای صحیح از قضایای تاریخی حاصل میشود و دومی از راه خودسازی و افزایش سطح تقوا و دینداری. اگر اینها بود بصیرت پیدا میشود وگرنه، اگر معلوماتش ضعیف بود در دام خواهد افتاد، و اگر تقوایش هم ضعیف بود باز شیطان از راه دیگری او را فریب خواهد داد و به جایی میکشاند که کار خودش را توجیه میکند و از کار دیگران نیز هرچه موافق سلیقهاش بود تأیید میکند. پس برای کسب بصیرت، ما باید در دو بعد زحمت بکشیم؛ یکی معلوماتمان را افزایش بدهیم و دیگر اینکه خودسازیمان را بالا ببریم.
وفقناالله وایاکم ان شاءالله.
--------------------------------------------------------------------------------
1 . یوسف، 108.
2 . نهجالبلاغه، ص54 و 194.
3 . ظاهرا اشاره به برخوردی است که با اهل جمل و بعد از آن با سایر ناکثین، مارقین و قاسطین داشتند.
4 . زید امامزاده بسیار بزرگوار و محترمی است. کسی است که سند صحیفه سجادیه به خانواده ایشان منتهی میشود و ناقل آن است. امام باقر سلاماللهعلیه نیز به ایشان خیلی کمک و احترام میکردند. ایشان قیام معروفی بر ضد بنیامیه داشتند و بالاخره دراین راه شهید شدند و بدنشان به دار آویخته شد و برای شهادت ایشان مصیبت بزرگی بر اهلبیت وارد شد.
5 . الکافی، جلد 1، ص 174.
6 . البته احتمال دارد یک سخنرانی بوده و یک تکهاش دو بار نقل شده است.
7 . موقعیتها متفاوت است. هر کس خودش میفهمد که چه اندازه میتواند در دیگران اثر بگذارد. ممکن است کسی موقعیت رسمی و قانونی داشته باشد یا کسی است که مردم به او اعتماد دارند، سخنش را میپذیرند و با او مشورت میکنند. وقتی میپرسند آقا شما به چه کسی رأی میدهید، معنایش این است که به حرف و نظر او اهمیت میدهند. معلوم است تاثیرگذار است و کمی از سطح قاعده هرم بالاتر است.
8 . الکافی، جلد 1، ص219.
9 . منظورمان از این بصیرت، بصیرت دینی است. همان طور که امیرالمؤمنین میفرماید: ان معی لبصیرتی.
10. انعام، 57، یوسف، 40 و 67.
11 . الکافی، جلد 2، ص 131.
12 . آلعمران، 92.
13. بقره، 275.
در مقاله حاضر نویسنده با استناد به روایات و احادیث به گوشه ای از وظایف و مسئولیتهای شیعیان از زبان امام صادق(ع) اشاره کرده و در واقع بخشی از انتظارات ائمه معصومین و خصوصا امام ششم از شیعیان را بازگو کرده است. مسلما ادعای زبانی شیعه بودن نمی تواند ما را در جرگه پیروان راستین آن امامان هدایت قرار دهد و لازمه این کار پیروی عملی از آموزه های آنان که همان آموزه های قرآنی و پیامبر است می باشد. با هم این نوشتار را که از مجله پاسدار اسلام ش 264 انتخاب شده از نظر می گذرانیم
١- خدمت رسانی به مردم :
خدمت رسانی و همیاری در بین پیروان اهل بیت باعث نزدیکی دل ها و تحکیم ارتباط ها می شود، ائمه ما از جمله امام صاد(ع) نه تنها در گفتار، شیعیان را به همکاری و همیاری و خدمت رسانی دعوت می کردند بلکه با عمل نیز این مسئله را به اثبات رساندند. امام صادق(ع) در زمینه خدمت رسانی به مردم به شیعیان خود چنین سفارش فرمود: «یابن جندب الماشی فی حاجه اخیه کالساعی بین الصفا و المروه و قاضی حاجته کالمشحط فی سبیل الله یوم بدر و احد و ما عذب الله امه الا عند استهانتهم بحقوق فقراء اخوانهم[1] ؛
ای پسر جندب! هر که در راستای برآوردن حاجت برادر (دینی)اش گام بردارد، چون کسی باشد که میان صفا و مروه (برای انجام حج) گام برداشته است. و برآورنده حاجت برادر (دینی) همچون کسی است که در جنگ بدر و احد (در صدر اسلام) در راه خدا، به خون خویش آغشته است (و به شهادت رسیده است) خدا هیچ امتی را دچار عذاب نساخته مگر هنگامی که به حق و حقوق برادران مستمندشان سستی(و بی اعتنایی) نموده اند». در ادامه می فرماید: ای پسر جندب! به شیعیان ما برسان و به آن ها بگو: مبادا گروه ها (و طرز فکرهای منحرف) شما را اغفال کنند، به خدا سوگند! به ولایت ما (اهل بیت) نتوان دست یافت مگر با تقوا... و یاری کردن برادران دینی (با مال و جان) در راه خدا و هر کس بر مردم ستم نماید، شیعیان ما به شمار نیاید».[2]
راستی چرا این سفارشات و انتظارات در جامعه تشیع کم رنگ شده است؟ با این که از علامت بارز شیعه همدردی و همیاری و خدمت رسانی بوده است چنان که آن حضرت می فرماید: «به راستی شیعیان ما به چند ویژگی شناخته شوند: (از جمله) بذل و بخشش به برادران دینی.»[3]
انتظار فوق را تمام امامان معصوم(ع) از شیعیان خویش دارند، امام باقر(ع) پدر بزرگوار امام صادق(ع) نیز چنین انتظاری را از پیروان خود دارد. شخصی به امام باقر(ع) عرض کرد الحمدلله شیعیان شما خیلی زیاد هستند، امام نگاه پرمعنایی به او کرد و فرمود: این ها که می گویی شیعیان ما هستند، آیا این کارها را انجام می دهند؟ «آیا ثروتمندان این افراد به حال فقراء و مستمندان خود توجهی دارند و به آن ها رسیدگی می کنند؟ آیا بزرگان و نیکوکاران این افرادی که شما آن ها را شیعه می خوانید خطاها و اشتباهات خطاکاران را می بخشند و آن ها را مورد عفو و گذشت قرار می دهند(یا آن ها را چندین برابر مجازات می کنند و زجر می دهند!؟) آیا این ها مواسات و همدردی دارند؟ خوشبختی های خویش را بین همدیگر تقسیم می کنند، (شادیهای شان را با هم قسمت می نمایند؟) آن مرد (وقتی این ویژگیها را شنید شرمنده شد) و گفت: نه (این صفات را دارا نیستند) حضرت فرمود: چنین افرادی شیعه ما نیستند، شیعه کسی است که آن چه را گفتم عمل کند.»[4]
٢-ولایت مداری و ولایت پذیری :
یکی دیگر از انتظارات امام صادق(ع) از شیعیان این است که نسبت به امامان خویش معرفت و شناخت داشته باشند و بعد از شناخت، بادل و جان، ولایت آن ها را بپذیرند و سراپا تسلیم فرامین آن بزرگواران باشند، و آن چنان به ولایت اهل بیت دلبسته باشند که شادی و خزن خود را، خوشی و ناخوشی و تمام لذائذ و شدائد زندگی را با ولایت و محبت ائمه اطهار(ع) پیوند زنند، محبت اهل بیت آن چنان در دل و جانشان رسوخ کرده که تمام گفتار و کردار، و عکس العمل ها را با ولایت و محبت آن ها می سنجند، امام صادق(ع) در این زمینه می فرماید: «خداوند شیعیان ما را رحمت کند که از زیادی سرشت ما آفریده شده اند و با آب ولایت ما عجین گشته اند، آنان به خاطر اندوه (و غصه های) ما غمناک می شوند و شاد می شوند بخاطر شادی ما».[5] البته همیشه این گونه بوده و هست که مدعیان ولایت مداری فراوانند ولی ولایت پذیران واقعی کم و اندک می باشند، امام صادق(ع) با تبیین علائم هر یک، صفوف ولایت مداران اصلی را از غیرش جدا فرموده است، آن جا که می فرماید: «شیعه سه دسته اند، گروهی بوسیله ما زینت می یابند (و ما را وسیله عزت و آبروی خویش قرار می دهند) و گروهی بوسیله ما می خورند (و ما را وسیله درآمد زندگی دنیایی خویش قرار داده از این طریق زندگی می کنند و گروهی از ما و به سوی ما هستند با امنیت ما آرامش می یابند و با ترس ما ترسانند، بذر،(های کاشته نشده اسرار را) پخش نمی کنند و در برابر جفاکاران خودنمایی ندارند، اگر پنهان باشند کسی سراغ آن ها را نمی گیرد و اگر آشکار باشند به آن ها اعتنا نمی شود (یعنی شهرت گریز و بی نام و نشانند) آن ها (بحقیقت) چراغهای هدایتند(و راهنمایان خلق).«عاشقان روی جانان جمله بی نام و نشانندنامداران را هوای او دمی بر سر نیامد»امام صادق(ع) علاوه بر سفارش های مکرر بر ولایت پذیری و ولایت مداری شیعیان خویش، در مکتب تربیتی خویش شیعیان ولایی تربیت نموده و آنان را ولایت مدار بار می آورد، در این زمینه داستان عبدالله بن یعفور یکی از شیعیان با اخلاص و فداکار که در پذیرش ولایت ائمه اطهار(ع) اسوه ای کامل و نمونه ای بارز برای تمامی شیعیان می باشد، شنیدنی است. او با همه عظمت علمی و موقعیت اجتماعی در برابر فرمان امام خویش تسلیم محض بود.وی روزی در حضور پیشوای ششم نشسته بود و از وجود حضرتش بهره می برد، در این بین عبدالله ضمن سخنانی، کلامی را به امام(ع) اظهار نمود که مورد عنایت حضرت قرار گرفت، این سخن که از ژرفای جان او و عمق ایمان وی ریشه می گرفت، می تواند درسی فراموش نشدنی و الگویی مناسب برای تمام پیروان و دوستداران اهل بیت باشد.عبدالله به امام صادق(ع) عرض کرد: «سوگند به خدا! اگر اناری را از وسط دو نصف کنی و بفرمایی که نصف آن حلال و نصف دیگرش حرام است، مطمئنا گواهی خواهم داد که: آنچه را گفتی حلال و نصف دیگرش حرام است، مطمئنا گواهی خواهم داد که: آنچه را گفتی حلال، حلال است و آن نصفی را که فرمودی حرام، حرام است (و هیچگونه اعتراضی نخواهم کرد) پس آن حضرت فرمود: خدا تو را رحمت کند، خدا تو را رحمت کند».[6] آری شیعه واقعی سرا پا تسلیم فرمان امام خویش می باشد و هرگز اهل بیت را رها نخواهد کرد، چنان که آن حضرت در جای دیگر فرمود: «کذب من زعم انه من شیعتنا و هو متمسک بعروه غیرنا [7] ؛ دروغ پنداشته آن کسی که خود را شیعه ما می داند ولی به ریسمان (سرپرستی و ولایت) غیر ما (اهل بیت) چنگ می زند» چرا که رستگاری و سعادت ابدی جز در سایه پذیرش امامت امامان معصوم(ع) میسر نیست.امام صادق(ع) فرمود: «بخدا قسم ما (همان) نعمتی هستیم که خداوند به بندگانش عنایت فرموده و بوسیله ما رستگار شود آن کسی که رستگار شده است (و به سعادت ابدی دست یافته است) و شیعه واقعی آن است که بدنبال امامان خویش باشند و پا جای پای آن ها گذارند.[8] به همین جهت امام صادق(ع) فرمود: «شیعه ما نیست کسی که به زبان بگوید شیعه هستم ولی در عمل با ما مخالفت کند و آثار ما را زیر پاگذارد، ولکن شیعه کسی است که با زبان و دل با ما موافق باشد و آثار ما را پیروی کند و مانند ما رفتار نماید، چنین کسانی شیعه (واقعی) ما هستند.»[9]
٣- انجام عمل شایسته و دارا بودن اوصاف بایسته:
یکی دیگر از مهمترین انتظارات امام صادق(ع) از شیعیانش این است که از نظر رفتاری بدنبال انجام کارهای نیک و شایسته باشند و از نظر اخلاقی برخوردار از اوصاف نیک و پسندیده، و قرین به اخلاق زیبای اسلامی. حضرتش بر این انتظار سخت پای فشرده و با بیان های مختلفی آن را ابراز فرموده است، در یک جا می فرماید: «شیعتنا اهل الهدی و اهل التقی و اهل الخیر و اهل الایمان و اهل الفتح و الظفر؛[10] شیعیان ما اهل هدایت و تقوا، اهل خیر و نیکی و اهل ایمان و پیروزی و موفقیت می باشند. در جای دیگر فرمود: بخدا قسم شیعه ما نیست مگر کسی که عفت شکم را داشته باشد (و از خوردن حرام دوری نماید) و برای خدا عمل کند و امید ثواب از او داشته باشد و (تنها) از عقاب او ترس داشته باشد»[11] و گاه با بررسی بازتاب اعمال نیک شیعیان و اخلاق برجسته آن ها در جامعه، انتظار خویش را با تأکید بیشتری از پیروان خود اعلام می دارد، از جمله می فرماید: «به هر کس که پیرو ما است و به گفته های ما گوش فرا می دهد سلام مرا ابلاغ کن، و (بگو) من همه شما (شیعیان) را به تقوی، پرهیزکاری در دین، و تلاش و کوشش در راه خدا، و راستگویی و امانت داری، و سجده طولانی، و نیکو همسایه داری...، سفارش می کنم، زیرا هرگاه کسی از شما به این سفارشات من عمل کند مردم می گویند: این «جعفری مذهب» (و شیعه) است. و من از این (اثر اجتماعی) و از اعمال شما شادمان می شوم و سایر مردم نیز می گویند: این است روش ادب و تربیت امام صادق(ع): ولی اگر برخلاف این (روش صادقانه و مورد انتظار) بودید، من از عملکرد شما غمگین و شرمنده می گردم!! و مردم نیز (با ناراحتی) خواهند گفت: این هم اثر تربیتی امام صادق(ع)!! (و این هم شیعه امام صادق(ع) «[12]
بیاییم با رفتارمان امامان خویش را شرمنده و سرشکسته نسازیم و آبرو و عظمت آن ها را حفظ کنیم.امام صادق(ع) درخواست می کند که: «کونوا لنازینا ولاتکونوا علینا شیناً، قولوا للناس حسنا و احفظوا السنتکم و کفوا عن الفضول و قبح القول[13] ؛ (شیعیان) زینت (و آبرومندی) ما باشید نه باعث ملامت و سرزنش ما، با مردم نیکو سخن بگویید، و زبانتان را حفظ کنید و از زیاده روی و زشت گویی بازدارید.یکی از شیعیان حضرت به نام «شقرانی» از تقسیم خلیفه وقت «منصور دوانیقی» محروم ماند، در کنار خانه خلیفه منتظر فرصت بود تا با شفاعت و وساطت کسی حق خود را بگیرد، حضرت صادق(ع) سهم او را گرفت و به وی داد آن گاه فرمود: ای شقرانی اعمال نیک از همه نیکو است، ولی از تو نیکوتر است چون به ما نسبت داری (و شیعه ما هستی) و کارهای زشت از همه زشت است ولی از تو زشتتر است (چون که به ما نسبت داری)»[14] (14) لازم به یادآوری است که شقرانی از خدمت گزاران پیامبر اکرم(ص) بود و عمر طولانی کرده بود و تا زمان امام صادق(ع) زنده بود، ولی گرفتار مشروب بود، لذا امام صادق(ع) به او تذکر داد که تو با دیگران تفاوت داری، تو به ما اهل بیت نسبت داری لذا احترام این مقام و موقعیت را حفظ کن، چرا که شیعه باید اهل عمل نیک، ورع و پرهیزکاری باشد، چنان که امام صادق(ع) فرمود: «احق الناس بالورع آل محمد و شیعتهم، کی تقتدی الرعیه بهم[15] ؛
پسزاوارترین مردم به تقوا و دوری از حرام، آل محمد(ص) و شیعیان آن ها هستند، تا سایر مردم نیز به آنان تأسی نمایند. در این زمینه امام صادق (ع) فرمود:«کونوا دعاه الناس بغیر السنتکم لیرو امنکم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخیر فان ذلک داعیه[16] مردم را با غیر زبان خود به کارهای نیک دعوت کنید، تا آنان از شما تقوی و ورع و تلاش و کوشش در نماز و کارهای خیر ببینند، و این راه(عمل) جاذبه بیشتری دارد (و بهتر مردم را به سوی نیکی ها جذب می کند)».
۴- حسابرسی اعمال :
انتظار دیگری که امام صادق (ع) از شیعیانش دارد، رسیدگی به اعمال و داشتن محاسبه در شبانه روز است، لازم است انسان درابتدای هر روز نسبت به اعمال نیک و دوری از گناه خود «مشارطه» و قرار دادی داشته باشد، و در طول روز مواظبت و «مراقبه» داشته باشد و درپایان روز «محاسبه» و حسابرسی، در این زمینه امام صادق (ع) سخنان ارزشمندی دارد که به برخی از آنها اشاره می شود، درادامه حدیث تحف العقول می فرماید:«ای پسر جندب لازم است هر مسلمانی که ما را می شناسد (شیعه ما هستند)درهر شب و روز به ارزیابی اعمال خود بپردازد و محاسبه نفس نماید، اگر (بعد از محاسبه) درکارنامه خودکردار نیکی دید بر آن بیفزاید و اگر گناهی مشاهده کرد از آن آمرزش بخواهد تا روز قیامت رسوا نگردد. خوشا به حال بنده ای که برخطا کارانی که از نعمت ها و خوشی های دنیا برخوردار شده اند غبطه نبرد. خوشا به حال بنده ای که دنبال آخرت باشد و برای به دست آوردن آن بکوشد».[17]
در جای دیگر فرمود:«بیدار باشید سپس محاسبه کنید نفستان را قبل از آنکه مورد محاسبه قرار گیرید. براستی در قیامت پنجاه موقف (برای حسابرسی) وجود دارد که درهر موقفی هزار سال توقف لازم است. سپس آیه را تلاوت کرد که «در روزی که مقدار پنجاه هزارسال»[18] حسابرسی برای آن است که انسان گذشته را جبران، و در مقابل عمر این سرمایه گرانبها که از دست داده چیزی بدست آورده باشد، وای بحال آن کسی که سرمایه را ازدست بدهد و سودی نبرد و بدا بحال آن کس که سرمایه را بدون هیچ نتیجه ای از دست بدهد، امام صادق (ع) در این زمینه می فرماید: کسی که دو روزش مساوی باشد ضرر کرده (چرا که سرمایه را از دست داده و سودی نبرده) و کسی که آخرین روزش بدتر از روز قبل باشد، ملعون (و از رحمت خدا بدور) می باشد و کسی که (از نظر روحی و معنوی) فزونی در جان خود نمی یابد روبه کاستی است، و هرکسی که رو به کاستی باشد مرگ برای او بهتر است (چرا که جلو ضرر و زیان بیشتر او گرفته می شود)».[19]
5- دوری از گناه و محرمات :
از انتظارات مهم تمام امامان مخصوصاً امام صادق (ع) این است که شیعیان از گناه به شدت دوری نمایند و هرگز به بهانه شفاعت و محبت اهل بیت، دور گناه نروند، چرا که گناه راه رسیدن به محبت و ولایت اهل بیت را نیز سد می کند، متأسفانه امروزه درجامعه بر این باورند که می توانند هر گناهی انجام دهند، و هر عمل زشتی را مرتکب شوند، آن گاه به گریه و عزاداری در محرم و صفر واظهار محبت به اهل بیت (ع) همه را جبران کنند. از طریق ربا و کلاه برداری پول در می آورند ولی مقداری از آن را نذر امام حسین (ع) می کنند به خیال اینکه حساب پاک شده است. خمس و زکات مال خود را نمی پــردازند ولی به زیارت ثامن الحجج یا به عتبات عالیات (کربلا و نجف) مشرف می شوند، نماز نمی خوانند اما در شب عاشورا تا نصف شب سینه می زنند و... اینان بدانند که هرگز ائمه ما از آن ها راضی نمی شوند، مگر دست از گناه بردارند امام باقر (ع) دراین باره می فرماید.به خدا قسم کسی به خدا تقرب نمی یابد مگر بوسیله طاعت و بندگی، ما مدرکی برای دوری از آتش در دست نداریم و نه کسی به نفع خود از خدا حجتی گرفته است، (بنابراین) هر کس مطیع و فرمانبر خدا باشد او برای دوست و نزدیک است و هر کس خدا را معصیت کند دشمن ما شمرده می شود، و (بدانید که) رسیدن به ولایت و دوستی ما جز از راه عمل و دوری از حرام میسر نیست».[20]
علی (ع) فرمود:«دوست ونزدیک پیامبر اسلام کسی است که خدا را فرمان برد، اگر چه خویشاوندی اش با آن حضرت دور باشد، و دشمن رسول خدا(ص) کسی است که خدا را فرمان نبرد، هرچند از نزدیکان نسبی آن سرور باشد.»[21] آری درپیشگاه خداوند و معصومان سلمان فارسی مطیع خدا و بلال حبشی پیرو حق، از ابالهب که عموی پیامبر است ولی کافر به خداوند است و متمرد نسبت به فرامین الهی، برتر و بالاتر است.امام صادق(ع) نه تنها انتظار دارد که شیعیان، گناه و معصیت نکنند بلکه از شرکت در مجالس گناه نیز خودداری کنند. چرا که یکی از عوامل تأثیرگذار بر روح آدمی محیط اطراف، از جمله محفل های آلوده است، لذا امام صادق(ع) مؤمنین را از شرکت در چنین محافلی نهی نموده است. آن جا که فرمود: «لا ینبغی للمؤمن انی یجلس مجلساً یعصی الله فیه و لا یقدر علی تغییره[22] ؛ برای مؤمن شایسته نیست که در مجلسی بنشیند که در آن معصیت خداوند انجام می شود و او توانایی تغییر آن را ندارد.
۶- رسیدگی به اهل و عیال:
انتظارات ائمه(ع) و امام صادق(ع) منحصر به معنویات و مسائل عبادی نیست، بلکه در مسایل خانوادگی و روزمره نیز امام صادق(ع) سفارشات و انتظاراتی دارد، یکی از آن ها توسعه دادن به زندگی خانوادگی و خوشرفتاری، و برخورد نیک با همسر و فرزندان است. شیعه راستین امام صادق(ع) هیچگاه نسبت به اهل و عیال خویش، تنگ نظر، سخت گیر و بدرفتار نیست. بلکه تلاش می کند به نحو شایسته ای با خانواده معاشرت نماید و در حد امکان و توان به امور معیشتی و رفاهی خانواده توسعه دهد، حضرت صادق(ع) در این باره می فرماید: «عیال یک مرد (زن و فرزند همانند) اسیر اویند، هرکسی که خداوند نعمتی به او عنایت کند پس باید به خانواده (زیردستان) خود گشایشی در زندگی ایجاد کند که اگر چنین نکند قریب است که این نعمت از دست او خارج می شود.»[23]
در روایت دیگری آن حضرت پیروانش را به خوش اخلاقی و نیکی به خانواده سفارش نموده آن را موجب طولانی شدن عمر انسان می داند، آن جا که فرمود: «من حسن بره فی اهل بیته زید فی عمره؛ هر کس با خانواده خود نیکو رفتار نماید عمرش طولانی خواهد شد».
٧- توجه به قرآن و تلاوت آن :
قرآن به عنوان کتاب هدایت الهی برای انسان، همه ساحت های مادی و معنوی او را دربرمی گیرد. تمام قلمروهای زندگی ظاهری و باطنی فردی و اجتماعی اخلاقی و حقوقی دنیایی و آخرتی و جز آن از آغاز آفرینش و مبدأشناسی تا مسیر و برنامه زندگی و سر منزل نهایی، همه مورد توجه تشریع و تبیین الهی است بدین جهت یکی از انتظارات مهم امام صادق(ع) از شیعیان این است که به این کتاب الهی و گنجینه بی پایان معارف الهی و عهدنامه میان خدا و انسان بیشتر توجه کند، لذا فرمود: قرآن عهدنامه ای است بین خدا و خلقش، برای مسلمان شایسته است که به عهدنامه خود بنگرد و در هر روز پنجاه آیه از آن را تلاوت کند»[24]
قطعاً مراد خواندن تنها نیست، باید خواندن توأم با اندیشه و تفکر، و عمل همراه باشد، چنان که امام قرآن ناطق حضرت صادق(ع) فرمود:«بر شما باد به (تلاوت و مراجعه) قرآن. پس هر آیه ای یافتید که کسانی قبل از شما (با عمل نمودن به آن) نجات یافته اند، شما نیز به آن عمل کنید (تا نجات یابید) و هر آیه ای را مشاهده کردید که بیانگر هلاکت پیشینیان است شما هم از آن پرهیز کنید.»[25]
و درباره آثار و برکات قرآن خواندن فرمود: «خانه ای که در آن قرآن تلاوت شود و یا خدای عزوجل شود برکتش فراوان، و ملائکه در آن حضور می یابند و شیاطین از آن دور می شوند، و برای اهل آسمان روشن دیده می شود چنان که کواکب برای زمینیان نورانی دیده می شود و خانه ای که در آن قرآن تلاوت نشود و خدای بزرگ یاد نشود برکتش کم و ملائکه از آن فاصله می گیرند و شیاطین در آن حضور می یابند.آن چه گفته شد و ناگفته های زیاد، انتظاراتی است که امام صادق(ع) از شیعیان خویش دارند. باشد که چنین باشیم.
[1] . تحف العقول، ص .5404- بحار، ج 71، ص .313
[2] . همان
[3] . همان
[4] .همان
[5] . شیخ محمد مهدی حائری، شجره طوبی(نجف، مکتبه الحیدریه)، ج 1، ص .3
[6] . رجال کشی، ص .249
[7] . ابی جعفر محمدبن بابویه الصدوق، فضائل الشیعه و صفات الشیعه، ص .45
[8] . بحارالانوار، ج 24، ص .51
[9] . وسائل الشیعه ج 11، ص 196 و بحارالانوار ج .68 ص .164
[10] . اصول کافی. ج .2 ص 233 و فیض کاشانی، المحجه البیضاء، ج 4، ص .353
[11] . صفات الشیعه ص .49
[12] . وسائل الشیعه، ج 8، ص .389
[13] . ابوالفضل طبری، مشکوه الانوار، ص .173
[14] . شیخ عباس قمی، سفینه البحار، ج 1، ص 708 و مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص .236
[15] . سفینه البحار، ج 2، ص 643
[16] . اصول کافی، ج 2، ص 78 و سفینه البحار، ج 2، ص .643
[17] . تحف العقول، ص .536
[18] . تفسیر نورالثقلین ج .5 ص .413
[19] . شیخ صدوق، امالی ص .531
[20] . اصول کافی، ج 2، ص 74 و تحف العقول، ص .540
[21] . نهج البلاغه فیض الاسلام، حکمت92، ص .1129
[22] . وسائل الشیعه، ج 11، ص .503
[23] . اربلی، کشف الغمه، ج 2، ص .207
[24] . کافی ج 2، ص .609
[25] . بحار ج 92، ص 94
تقوا در لغت به معنای «صیانت و پرهیزکاری» آمده و در زبان قرآن و سخنان پیشوایان معصوم(ع) نیز مفهوم آن با معنای لغوی، بسیار نزدیک است و آن یعنی: «نگهداری نفس از هر گونه قانون شکنی و آلودگی به گناه و نافرمانی خداوند».
ارزش تقوا در نگاه اسلام
انسانها به طور فردی و اجتماعی پیوسته به دنبال ارزشها هستند، و تلاش دارند که در رسیدن به آنها از همدیگر پیشی گیرند، و هر یک امتیاز افزونتری را کسب کنند.
در اسلام بیش از هر چیز به «تقوا» توجه شده است و آن میزانی است که بهای ارزشها به وسیلهی آن سنجیده میشود، به طوری که هر ارزشی بدون ارتباط با تقوا بیارزش خواهد بود. (حجرات/13)
قرآن، صفت تقوا را به لباس تشبیه میکند، که عیبهای انسان را میپوشاند، و بر زیبایی و شخصیت او میافزاید، و از گرما و سرما نگه میدارد، بنابراین تقوا نقش «نگهداری انسان را داشته، و صاحبش را در برابر زشتیها و رسواییها و گناهان بیمه میکند».(اعراف/126)
از سوی دیگر، خداوند متعادل در قرآن مجید 253 مرتبه، به این واژهی سازنده و انسانساز، اشاره نموده است، که بیانگر اهمیت و ارزش «تقوا» در پیشگاه الهی است.
رسول گرامی اسلام(ص) در مراسم حج در سرزمین «منی» خطاب به مسلمانان فرمود:
«ای مردم! بدانید که خدای شما یکی است، و پدرتان یکی، نه عرب بر عجم برتری دارد و نه عجم بر عرب، نه سیاه پوست بر گندمگون، و نه گندمگون بر سیاه پوست، مگر به تقوا».[1]
حضرت امام رضا(ع) در این باره میفرماید:
«ایمان یک درجهی برتر از اسلام است، و تقوا درجهاش از ایمان نیز بالاتر است».[2]
سلمان فارسی و سنجش تقوا
دربارهی نقش تقوا در سنجش ارزش آدمی در روایات، حکایت زیبایی آمده است که روزی سلمان فارسی وارد مسجد نبوی شد و صحابهی پیامبر(ع) به احترام او از جای خود برخاستند و در صدر مجلس به او جای دادند. لحظهای نگذشته بود که یکی از صحابهی معروف نیز وارد مسجد شد، و چون سلمان را در صدر مجلس مشاهده کرد؛ لب به اعتراض گشود و گفت: «من هذا العجمی المتصدر فیما بینالعرب؛ این مرد ایرانی و عجمی که در صدر مجلس نشسته در میان عربها چه میکند؟»
رسول خدا(ص) با شنیدن این سخن غیراسلامی به خشم آمد و بر بالای منبر قرار گرفت و فرمود:
«ای مردم! آگاه باشید که تمام انسانها از زمان حضرت آدم تا زمان ما مثل دندانهای ما یکسانند، عرب بر عجم، گندمگون بر سیاه پوست امتیازی ندارد، مگر به تقوا».[3]
در روایتی دیگر آمده است که روزی عمر به عنوان تحقیر از حضرت سلمان پرسید: تو کیستی و چیستی؟ سلمان بیدرنگ جواب داد: «اول، من و تو نطفهی گندیده و بدبو بودیم، طولی نمیکشد که با مرگ، بدن من و تو تبدیل به جسدی متعفن و نامطلوب خواهد شد، و چون قیامت بپاخیزد، و میزانها برپا گردد، هر کس میزان اعمال او افزونتر و تقوایش بیشتر باشد، به خدا نزدیکتر خواهد بود.[4]
مولای متقیان امیر مؤمنان علی(ع) در آخرین لحظات عمر شریف خویش نخستین موضوعی را که مورد تأکید و سفارش قرار دادند، «تقوا» بود. که این خود، ارزش این صفت را نشان میدهد.
اگر سخنان امام علی(ع) را در نهج البلاغه که برادر قرآن است، بررسی کنیم به این نتیجه خواهیم رسید که طولانیترین خطبه و سخنان آتشین آن بزرگوار، در مورد تقوا و تهذیب نفس ایراد گردیده است. خطبهی 184 معروف به «خطبه همام» از جمله این سخنان است، که در روح پرهیزکاران اثری عمیق بر جای میگذارد و شنونده را دگرگون میسازد.
مولای متقیان در مورد ارزش تقوا میفرمایند:
«پرهیزکاری، رئیس سایر اوصاف پسندیده است».[5]
و در سخن دیگر این ویژگی را از «اخلاق و سیرهی تمام پیامبران» معرفی میکنند. ایشان در فرازی دیگر، این حالت را «بهترین توشه برای عالم آخرت» دانسته، و در بیانی دیگر این ویژگی را «قوی ترین اساس انسانیت و اوصاف سجایای اخلاقی» میدانند.[6]
نقش تقوا در زندگی انسان
تقوا همچون واکسن ضد بیماری، فرد و جامعه را از گرفتاری به انواع امراض اخلاقی و اجتماعی نگه میدارد، و اقشار مردم را از بدبختیهای خانمان سوز - که امروز جامعهی جهانی و بین المللی به سختی گرفتار آن گردیده اند- نجات میدهد.
تقوا نه تنها به اصلاح نفس و سیرت انسانی و امور معنوی کمک میکند، بلکه در امور مادی و بهداشتی و حفظ حقوق مردم نیز نقش آفرین است. قرآن کریم در اشاره به این حقیقت میفرماید:
«اگر مردمان شهر و دیار، همه اهل ایمان و تقوا بودند، ما، درهای برکات آسمان و زمین را بر روی آنان میگشودیم». (اعراف/96)
آری، اگر تودهی مردم اهل تقوا باشند، بخش مهمی از درآمدهای ملی و دولتی در موارد نامناسب مصرف نمیگردد، آبروی مردم مصون میماند، تلاش و تولید و پیشرفت مضاعف میشود، روح اخوت و محبت که عامل همبستگی و پیوستگی و پیشرفت است همیشه زنده میماند، و دشمنان و بدخواهان، از درون و برون مرز نمیتوانند به ما آسیبی برسانند.
امیر مؤمنان علی(ع) به بیان این حقیقت میفرماید:
«شما را به پرهیزکاری توصیه میکنم... که آن بیماریهای قلبی شما را برطرف میسازد، و کوردلی را به نور و روشندلی مبدل مینماید، و به امراض جسمانی شفا میبخشد، و سینهها را از فساد پاک میکند، شما را از «درون چرکی» نجات میدهد، و پردههای ضخیم را که مانع بینایی واقعی است از چشم شما بر میدارد. و به دلهایتان امنیت میبخشد، ظلمات و تاریکیها را به نور و امید دگرگون میسازد...».[7]
این کلمات روحانی و عبارات نورانی بیانگر آن است که تقوا در تمام جوانب زندگی، مؤثر و سازنده است. آن حضرت در فرازی دیگر دربارهی اهمیت اهتمام به تقوا و پیامد آن میفرماید:
«تقوا و پرهیزکاری نهایت آرزو است که هر کس آن را پیشهی خود سازد هلاک نمیگردد، و از عمل خود پشیمان نمیشود، زیرا در اثر این عمل سعادتمندان، سعادتمند و زیانکاران، زیانکارگشته اند.»[8]
آیات قرآن تقوا را مانع گرفتاری به آتش دوزخ معرفی کرده است، از جمله در «سورهی زمر» آیه 61 آمده است:
«گروهی در آتش دوزخ گرفتار گردیده و رویشان سیاه میشود، ولی از این بین، پرهیزکاران نجات یافته و کوچکترین غم و اندوه به آنان نمیرسد...».
و یا در سورهی مریم میخوانیم:
«و هیچ کس از شما باقی نمیماند، جز آن که وارد دوزخ گردد، و این حکم قطعی خداوند است، سپس از آن جا کسی نجات نیابد مگر پرهیزکاران...».
رسول گرامی اسلام(ص) نیز بدین موضوع اشاره نموده و میفرماید:
«دو عمل، امت مرا بیش از سایر اعمال وارد بهشت میکند، آن دو، تقوا و حسن خلق است».[9]
امام صادق(ع) نیز در سفارش به پیروان حقیقی خود چنین میفرماید:
«سعی کنید در عمل به اسلام و دستورات دینی سرمشق دیگران باشید، و دیگران از دیدن شما به نقش تربیتی ما توجه نمایند، و بگویند: این انسانها در مکتب جعفری تربیت شدهاند و بدین طریق ما را خوشحال، و آیین جعفری را ترویج نمایید».
شیوههای کسب تقوا
ارزش هر انسانی در قانونمندی او نهفته است، و هرگونه تخلف و قانون شکنی شخصیت و ارزش انسان را پایین میآورد. بنابراین انسانی با تقوا است که خود را در عمل به قوانین اسلام متعهد نموده، از قانون شکنی مبرا باشد، یا به عبارت دیگر از تمام محرمات اجتناب کند و به تمام فرائض و واجبات عمل نماید.
پیامبر اسلام در این زمینه میفرماید:
«عابدترین مردم کسی است که به فرایض دینی عمل کند، و با تقواترین اشخاص کسی است که از تمام محرمات دوری گزیند».[10]
حضرت امام محمدباقر(ع) در زمرهی دوستان اهلبیت قرار گرفتن را، در اطاعت عملی از اوامر الهی و بندگی او معرفی نموده و میفرماید:
«سوگند به خدا! ما جز از طریق بندگی و اطاعت خدا تقرب پیدا نمیکنیم، بنابراین هر کس بندهی عملی خدا باشد او دوست ما است و هر کس نافرمان خدا گردد، وی دشمن ما میباشد».[11]
بنابراین، یکی از شیوههای رسیدن به تقوا، محترم شمردن قوانین اسلام است، تا در سایهی آن حقوق خدا و مردم را به رسمیت بشناسیم و از حدود مقرر تجاوز ننماییم.
یکی دیگر از شیوههای کسب تقوا توجه به حضور خدا در هستی است. هر انسان مسلمانی وظیفه دارد که خدا را همه جا حاضر و ناظر خود بداند. در این صورت است که از هرگونه خلاف و گناه مصون میماند.
جوانی خدمت امام حسین(ع) شرفیاب شد و عرض کرد:
«ای پسر پیامبر! من جوانی هستم که در هنگام معصیت نمیتوانم خود را نگهدارم، چاره چیست؟» حضرت فرمودند:
«برو پنج چیز را در نظر بگیر و هر گناهی را دلت خواست انجام ده!
1. از روزی مقدر الهی استفاده نکن و هر گناهی که خواستی بکن؛
2. از ولایت و عنایت الهی خارج شو و هر گناهی که خواستی بکن؛
3. گناه را در جایی انجام ده، که خدا تو را نبیند؛
4. در هنگام مرگ جواب ملکالموت را بده و بعد مرتکب گناه شو؛
5. در ورای این عالم داخل جهنم نشو و هر گناهی بکن».
جوان مقداری فکر کرد، و راه خود را بازیافت، و گناهان را پشت سرگذاشت.[12]
از سوی دیگر هر مؤمنی وظیفه دارد حسابگر اعمال خود باشد، و عمر خود را در بیخبری و غفلت سپری نکند، و انبوهی از گناهان را در نامهی اعمالش انباشته ننماید، و بداند که روزی، حسابرسی خواهد شد، و قبل از آن روز، خود را بازجویی کند. اگر چنین کند مسلماً کمتر گناه خواهد کرد.
پیامبر اسلام در بیان این راه (نیل به تقوا) میفرماید:
«ای اباذر! کسی میتواند اهل تقوا باشد که مانند شریک کار، به حساب خود برسد، و توجه نماید که خوراک و پوشاکش از کجا تهیه میگردد، از حرام یا حلال؟»[13]
از جمله مواردی که آن را در حسابرسی به اعمال خود باید مورد توجه قرار دهد، کنترل زبان و اصلاح آن است، تا بتواند به لباس تقوا آراسته شود و به اوصاف پسندیدهی انسانی دست یابد. امیر مؤمنان، علی(ع) در این باره میفرماید:
«والله مااری عبدا یتقی تقوی تنفعه حتی یحزن لسانه »[14]
« سوگند به خدا! من گمان نمیکنم کسی به مرحله تقوا و پرهیزکاری برسد که به حال او فایده داشته باشد، مگر این که، زبانش را کنترل کند».
براین اساس یکی از مهمترین شیوههای دستیابی به خصیصهی تقوا، کنترل زبان است؛ زیرا بسیاری از مفاسد اخلاقی و مشکلات اجتماعی یا خانوادگی ریشه در همین موضوع دارد.
البته راههای تحصیل تقوا بسیار زیاد است، و انسان میتواند در پرتو عرفان و معرفت کامل به خدا، ایجاد عشق و علاقه به خداوند در قلب خویش، توجه به آیندهی گناهکاران، حفظ شخصیت و ارزش قائل شدن به شخصیت واقعی خود، و یا پیروی از الگوهای مطلوب به تقوای مطلوب نایل شود.
در پایان این نوشتار میتوان نتیجه گرفت که علم و معرفت و التزام عملی به دستورات قرآن و پیروی از اهلبیت(ع) و الگوهای مطلوب، و اجتناب از گناه و نافرمانی الهی، انسان را به معبود خویش نزدیک مینماید و او را به منزلت تقوا پیشگان نایل میگرداند.
[1] . کنز العمال، ج 3، ص 93، ش 5652
[2] . اصول کافی، ج 2، ص 51، ح 2؛ باب فضل الایمان علی الاسلام.
[3] . مستدرک الوسائل، ج 12، ص 89، ش 13598
[4] . شرح من لایحضره الفقیه، ج 13، ص 164
[5] . نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1278؛ «التقی رئیس الاخلاق»
[6]. نهج البلاغه فیض الاسلام، ص 1278؛ «التقی رئیس الاخلاق»
[7] . نهج البلاغه، ترجمه فیض الاسلام، ص 635
[8] . میزان الحکمه، ج 4، چاپ جدید، ص 3625، ش 22340
[9] . اصول کافی، ج 2، ص 100؛ وسائل الشیعه، ج 8، ص 504
[10] . وسائل الشیعه، ج 11، ص 195، ح .14
[11] . اصول کافی، ج 2، ص .74
[12] . بحارالانوار، ج 78، ص 126، ح.7
[13] . کنزالعمال، ج 3، ص 698، ش 851
[14] . نهج البلاغه، خ 175، ص 570
علی اکبر بابازاده
سایت امامیه
از حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مروى است که: «علامتنیکوئى اسلام مرد، آن است که: چیز بىفایده را ترک کند» . و نیز از آن حضرت منقول است که: «خوشا به حال کسى که زیادتى زبانش را نگاهدارد.و زیادتى مالش را به مصرف برساند» . روزى آن حضرت فرمود: «اول کسى که از این در داخل مىشود مردى است ازاهل بهشت.چون آن مرد داخل شد از او پرسیدند که: ما را خبر ده به بهترین عملهاىخود، که امید به آن دارى.گفت: من مردى هستم کم عمل، و محکمترین چیزى که بهآن امیدوار به خدا هستم سلامتى نفس، و ترک چیزهاى بىفایده است» . به ابى ذر - ره - فرمود که: «مىخواهى ترا یاد دهم عملى که بر بدن سبک باشد، و درترازوى اعمال، سنگین؟ عرض کرد: بلى یا رسول الله.فرمود: خاموشى و حسن خلق وترک امر بىفایده» . شخصى از لقمان پرسید که: «دانائى و حکمت تو چه چیز است؟ گفت: سؤالنمىکنم از چیزى که کفایت کرده شدهام از آن.و بر خود نمىبندم چیز بىفایده را» .
معراج السعادة
از اعمال و عباداتى که بنده بوسیله آنها به مقام انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) فائز مى شود این عمل شریف یعنى زیارت عاشورا و نیز کلیّه زیارات حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) است
سید جلیل رضى الدین على بن طاووس(رضی الله عنه) درکتاب مستطاب «اقبال» مى فرماید:
و إذا أوجدت فی کتابنا أنّ من عمل کذا فله کذا مثل عمل الأنبیاء و الأوصیاء و الشهداء و الملائکة (علیهم السلام) فلعلّ ذلک أنّه یکون مثل عمل أحدهم إذا عمل هذا الّذی یعمله دون سایر أعمالهم أو یکون له تأویل آخر على قدر ضعف حالک و قوّة حالهم ، فلاتطمع نفسک بما لا یلیق بالانصاف و لا تبلغ بها ما لایصحّ لها من الأوصاف و لا تستکثر لله جلّ جلاله شیئاً من العبادات ، فحقّه أعظم من أن یؤدّیه أحد و لو بلغ غایات و یقع الطاعات لک دونه جلّ جلاله فی الحیاة بعد الممات »
ومطلب دیگرى که در توضیح و بیان این امر محتمل است; براین وجه است که: هر گاه سلطانى جلیل الشأن و عظیم القدر باشد و از براى او رعایا و غلامانى باشد که آنها در مراتب و کمالات متفاوت باشند ، پس عطاء و احسان سلطان نسبت به آنها بر حسب تفاوت مراتب کمالات آنها مختلف است ، هم در کیفیّت و هم در کمیّت ، پس بعضى را لایق است که درّ و جواهر عطا فرماید ، و بعضى را لایق است که دینار عطا نماید ، و بعضى را سزاوار است که درهم عطا کند .
و هر طائفه اى از آنها هم به حسب کمیّت مختلف اند ، مثلا به بعضى شایسته است هزار عدد بدهد ، و به بعضى ده هزار ، و به برخى صد هزار و بیشتر از این . و این مراتب در هر طایفه یا در هر صنفى به جهت کمالى است که دارند ، از قبیل معرفت و شناخت به سلطان یا محبّت با او ، یا اطاعت و خدمتگذارى او.
ولکن گاهى بعضى ازکسانیکه در طبقه دوّم و سوّم مى باشند در خصلت هاى حمیده و خصیصه هاى نیکو ممتازند و به طبقه اوّل شباهت دارند ، پس به این جهت لیاقت پیدا مى کنند که در حقّ آنها مثل آنچه به طبقه اوّل اختصاص داشت ــ در کیفیّت که از درّ و جواهر باشد ــ عطا شوند ، و لکن در کمیّت و مقدار نیز هرگاه با بعض از اهل درجه اولى مساوى شود و در کمالات مماثلت داشته باشند ، و لکن هر گاه با بعض دیگر از اهل آن طبقه در کمال درجات کمالات مماثلت نداشته باشند ، پس در عطایاى مخصوصه به آنها هم در کمیّت مساوى نمى شوند ، اگر چه در کیفیّت به عطاى آنها مماثلت پیدا نماید.
پس بسا باشد که بعضى از آنها ــ یعنى طبقه اوّل ــ لایق عطا صد هزار از جواهر ــ بواسطه رفعت کمال ــ باشد ، و لکن این شخص که در جمله طبقه اوّل است بواسطه رفعت و کمال لایق عطا صد هزار از درّ و جواهر است و لکن شخصى که در جمله طبقه دوّم و سوّم مى باشد و در بعضى کمالات شباهت با اهل آن طبقه دارد نه در جمیع آن کمالات ; لایق عطا به ده هزار یا کمتر از جنس جواهرات و لآلى باشد.
پس همچنین محتمل است که عطا پروردگار عمّ نواله در حقّ طبقات بندگان نیز چنین تصور شود ، که مرتبه اوّل انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) ، و بعد از آن طبقه علما و اولیاء و اتقیاء ، و بعد از آن مؤمنین از اهل ولاءاند ، که درجات و مراتب این طبقات در کمالات و معارف الهى ، ونیز در خلوص محبّت و در مرتبه تحمّل عبودیت به چندین برابر هر طبقه اى نسبت بما بعد خود متفاوت است .
پس هر مقام عالى و درجه رفیعى که در حقّ طبقه اوّل ــ یعنى انبیاء و اوصیاء (علیهم السلام) ــ عطا شود; در آن مقامات خصوصیاتى است مانند حسن و جلال و جمال و ضیاء ، و نیز زیادى وسعت و رفعت; که این خصوصیات از براى طبقه دوّم نیست ، و همچنین است طبقه دوّم نسبت به طبقه سوّم.
لکن گاهى مى شود که در طبقه دوّم و سوّم کسى باشد که به خاطر خصوصیت خاصى از کمالات یا اعمال صالح از دیگران ممتاز شود; و به آن خصوصیت با اهل طبقه اوّل مشابهت پیدا نماید ، پس به این واسطه لیاقت پیدا نماید که به او از درجات عالیات و مقامات رفیعات عطا شود; مانند آنچه به طبقه اوّل ــ در شدّت حسن وجلال و جمال ــ عطامى شود ، اگر چه به مقام آنها در زیادى کمال و ارتفاع نرسد.
و این مطلب بر حسب ضرورت; در مذهبِ حقّ ثابت است که درجات محمّد و آل محمّد صلوات الله علیهم اجمعین در مقام معرفت و نیز محبّت الهى فوق همه درجات انبیاء و اولیاء مى باشد ، و به این سبب درجات آنها برتر و شریف تر و کامل تر از همه درجات عالى و مقامات رفیع آنها در جنان است .
و همچنین به مقتضاى احادیث و اخبار روشن است که برترین و شریف ترین صفت کمالى و عمل صالحى که محبوب و مرضى عندالله و موجب رسیدن هر کس به درجات عالى است; معرفت و شناخت کامل و محبّت خالص است نسبت به ذات مقدس حضرت احدیّت جلّ شأنه ، و بزرگترین بلکه عمده ترین اصل در وصول به این مقام از معرفت و محبّت الهى; کمال معرفت و خلوص محبّت به آن انوار طیّبه صلوات الله علیهم اجمعین مى باشد ، و در احادیث زیادى در حقّ شیعیان و دوستان تصریح فرموده اند که : « یدخلون مدخلناو یردون موردنا ».
یعنى : شیعیان در این درجه معرفت و محبّت مى باشند .
و فقرات زیاد دیگرى نیز به این مضمون وارد شده; از آن جمله; آنچه در حقّ زوّار حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) وارد شده است ، چنانچه اکملیت مقام و قرب مقامات انبیاء عظام حتّى اولى العزم (علیهم السلام) بر حسب اکملیّت مرتبه معرفت و محبّت آنها نسبت به ذات مقدّس او است که بوسیله اکملیّت معرفت و محبّت آنها نسبت به آن انوار طیبه (علیهم السلام)مى باشد .
پس آن شیعیان کامل و مخلص که بواسطه مقام معرفت و محبتشان با اهلبیت طاهرین صلوات الله علیهم اجمعین در اتّباع و پیروى آنها و تسلیم شدن امرشان را در بذل جان و مال و عرض و اولاد کمال سعى و استقامت را دارند ، و بدین وسیله مشابهت و مماثلت در صفات و کمالات آنها به مراتب کمال معرفت و محبّت و عبودیّت حضرت احدیّت جلّ شأنه پیدا مى کنند ، و از این جهت از براى مجالست و مؤانست با آنهافائز مى شوند و صلاحیت پیدا مى کنند ، و داخل در درجات آنها مى شوند. و به آنها ــ یعنى شیعیان و دوستان ــ درجه مماثل و مشابه با جمله از درجات رفیعه اهلبیت (علیهم السلام) عطا مى شود ، و از نعمتهاى خاص ایشان; به این گروه از شیعیان مرحمت مى فرمایند ، و بر سر همان خوان و سفره طعامى که آنها تشریف دارند او را بنشنانند .
و امّا بعضى از آن شیعیان به عنوان شهادت ; اظهار اخلاص و محبّت خود را نمودند ، و در این طریق بذل جان و اهل و اولاد نمودند ، و جمع دیگرى که این نحو اظهار اخلاص و محبّت برایشان میسّر نشد ، و لکن بواسطه همان کمال اخلاص و محبت; اشتیاق زیادى دارند که این نوع نصرت و یارى; براى آنها هم میسّر شود ، و آرزو چنین شهادتى را داردند ، پس آنچه در این حال براى آنهامیسّر است سعى مى کنند ، و قبر منّور آنحضرت (علیه السلام) را زیارت مى کنند .
و جمعى دیگر که هیچ یک از این دو مرتبه ــ نه بذل مال و جان در مقام شهادت ، و نه در مقام زیارت قبر منوّر ــ براى آنها میسّر نشده; و لکن با کمال اشتیاق قلبى واقعى با همان مرتبه معرفت و محبّت خالص و کامل در هر مقام و هر مکانى که باشند آنحضرت (علیه السلام) را زیارت مى کنند ، پس بعد از آنیکه خداوند عالم جلّ شأنه از صدق نیّت بنده و اشتیاق حقیقى او که از اثر معرفت و محبّت خالصه در قلب او مى باشد; مطّلع شد ، که با این حالت آنحضرت (علیه السلام)زیارت مى کند ، پس به او از آن فضائل کامله که به زوّار قبر منوّرش و به شهداى با آنحضرت (علیه السلام) اختصاص دارد ; عطامى کند ، و او را با آن شهدا و زوّار ; با ائمه طاهرین(علیهم السلام) در درجات عالى ; داخل مى کند .
چنانچه به این مطلب حضرت امام محمّد باقر (علیه السلام) با علقمه در فقره اى در مورد متن عاشوراء مشهوره تصریح فرموده :
« إن استطعت أن تزوره فی کلّ یوم بهذه الزیارة فافعل فلک ثواب جمیع ذلک »
یعنى : اگر بتوانى آن جناب (علیه السلام) را به این زیارت همه روزه زیارت نمائى پس بجا آور که همه این ثوابها که ذکر شد از براى تو خواهد بود .
و این فرمایش بعد از آنى است که آنحضرت (علیه السلام) جمله اى از ثوابهاى زیارت حضرت ابى عبدالله (علیه السلام) را در کربلا و در روز عاشورا بیان فرمودند; از قبیل حجّ و عمره و جهاد و مصائب انبیاء و اوصیاء و شهدا و صدیقیین به وجهى که در فضائل زیارت عاشورا و علقمه گذشت .
عرض کرد : اگر چنانچه از شهرهاى دور بخواهم زیارت کنم چه نوع و به چه بیان زیارت کنم ؟
پس حضرت متن زیارت مشهوره عاشورا را بیان فرمودند ، و جمله اى دیگر از فضائل زیارت عاشورا را از محو سیّئات و بلندى درجات و عطا حسنات و حشر به هیئت شهدا آنحضرت (علیه السلام) و دخول در درجات آنها و ثواب جمیع زائرین ایشان از روز شهادت ; بیان کردند ، چنانچه بیان اینها هم گذشت.
و مفاد این جمله فرمایش در این مقام با علقمه این است که هرگاه این زیارت را در هر مکان و زمانى ـ ولو غیر کربلا و عاشورا ـ بخواند; همه این ثوابهائى که در کربلا و عاشورا عطا مى شد; به او مرحمت مى شود .
و شاهد دیگر براین امر ; فرمایش حضرت صادق(علیه السلام) به صفوان است که مى فرماید :
« فإنّی ضامن على الله تعالى لکلّ من زار بهذه الزّیارة و دعا بهذا الدعاء من قرب أو بعد ، أنّ زیارته مقبولة و سعیه مشکور و سلامه واصل غیر محجوب ، و حاجته مقضیّه من الله بالغاً ما أبلغت و لاَُنجینّه »
و باز مى فرماید: « و قد اى الله عزّوجلّ من زار الحسین (علیه السلام) بهذه الزیارة من قرب أو بعد و دعا بهذا الدعا قبلت منه زیارته و شقفت فی مسئلته بالغاً ما بلغت و أعطیت سئوله و أقلبه مسروراً یرأ عینه بقضاء حاجته و الفوز بالجنّة و القسق من النّار و شفّعته فی کلّ من شفّع خلا ناصب لنا اهل البیت »
و باز مى فرماید:« یا صفوان! إذا أحدث لک إلى الله حاجة فزر بهذه الزیارة من حیث کنت و ادع الدعاء و سل حاجتک و بک تأتک من الله »
یعنى : بدرستیکه من از براى هر کسیکه به این زیارت ; زیارت نماید و بخواند این دعا را از نزدیک یا از دور; بر خداى تعالى ضامنم که زیارت او قبول شود و سعى او مزد داده شود ، و سلام او به آنحضرت (علیه السلام) برسد ، و چیزى مانع آن نشود ، و حاجت او از جانب خداوند بر آورده شود ، هر قدر و هر اندازه که باشد ، و محروم نفرماید خداوند او را.
و به تحقیق خداوند عزّوجلّ قسم یاد فرموده است که: هر کس زیارت کند امام حسین (علیه السلام)را به این زیارت از نزدیک یا دور و این دعا را بخواند ; قبول نمایم زیارت او را و بر آورم خواهش او را ــ هر چند بسیار و بزرگ باشد ــ و حاجت او را عطا کنم ، و او را در حالى که خوشحال است برگردانم ، و به سبب بر آورده شدن حاجتش و فائز گردیدنش به بهشت و آزاد شدنش از آتش چشمش روشن باشد ، و شفاعتش را درباره هرکس به غیراز دشمن ما اهلبیت قبول کنم .
اى صفوان! هرگاه براى تو حاجتى به سوى خداوند روى داد ، پس با این زیارت در هر کجا که باشى زیارت کن ، و این دعا را بخوان و حاجت خود را از پروردگار خودت بخواه; که از جانب خداوند خواهد آمد .
البته ذکر همه این مثوبات نیز به طریق اجمال گذشت .
و از جمله شواهد بر این مطلب آنچه در اخبار متعددى در باب مطلق زیارات واردشده که: هرگاه کسى از دور ـ هر جاى عالم که باشد ـ حضرت سیدالشهداء (علیه السلام) را زیارت نماید ; پس او واقعاً زائر خواهد بود و به ثوابهاى جلیله زائر فائز مى شود ، خصوصاً در صورتى که براى او رفتن به کربلا مقدور نباشد.
و نیز از جمله شواهد بر این مطلب آنچه در اخبار زیادى درباره همه اعمال و عبادات وارد شده است که: هرگاه واقعاً بنده مؤمن عملى را قصد و نیّت کند و اصلا بجا آوردن آن عمل مقدور او نشود ــ تا چه رسد که بعضى از مقدمات آن را بجا آورد ــ خداوند اجر کامل آن عمل را بر وجهى که اگر بجا آورده بود ; به او عطا مى فرماید در حالتى که بداند بنده صدق نیّت دارد و حقیقتاً به آن عمل اشتیاق دارد.
و از آن جمله; اخبار وارده درباره مریض است که همه اعمالى که در حال صحّت بجا مى آورده ; و بواسطه مرض از آنها ممنوع شده ; برایش نوشته مى شود .
و از آن جمله است آنچه در باب افطار دادن به روزه دار وارد شده است ; که اگر نتوانست اطعام کند ; اجر کامل اطعام و افطار به او عطا مى شود و گرچه به شربت آبى افطار دهد.
و از آن جمله است آنچه در باب نماز شب وارد شده است ، که هرگاه نیّت بیدار شدن دارد و لکن قهراً بیدار نشد; پس ثواب آن را درمى یابد و هر نفسى که مى کشد ثواب تسبیح دارد.
و از آن جمله آنچه وارد است که هر عملى را که سبب مقدور نشدن آن; الهى باشد و بنده در آن تقصیر نداشته باشد پس خداوند اولى است به عذر در آن ; عمل که عذر او را بپذیرد.
و از آن جمله است آنچه که در روایتى از حضرت صادق (علیه السلام) گذشت به این مضمون که : بنده فقیر آرزو مى کند که الهى ! به من چنین و چنان از سعه و قدرت براى اعمال حسنه و خیرات عطا فرما ، پس خداوند اجر کامل آن اعمال را ــ در صورتى که مى توانست بجا مى آورد ــ براى او مى نویسد.
واز آن جمله است این فرمایش نبوى(صلى الله علیه وآله) که :
« لکلّ امرىء مانوى »
بنابر آن وجهى که در معناى این فرمایش است که: از براى هرکس هر عملى را که در دل و نیّت داشته باشد ; ثابت است ، چه بجا آوردن آن عمل مقدور او بشود یا نشود .
و از آن جمله است آنچه در روایتى از حضرت صادق (علیه السلام)در بیان معناى این حدیث نبوى گذشت که :
« نیّة المؤمن خیر من عمله »
به این مضمون که همیشگى بودن مؤمنین در بهشت ; بخاطر نیات آنها در دنیا است ، که اگر همیشه در آن باقى باشند اطاعت و عبادت خداوند را نمایند.
و از آن جمله است آنچه از این آیه شریفه (اِنَّ الله واسِعٌ علیم) استفاده مى شود.
خلاصه مضمون آن چنین است که : رحمت و عطایاى خداوند متعال وسعت دارد ، یعنى نسبت به همه بندگان در همه زمانها به همه درجات آن .
و چونکه مقتضاى حکمت این است که هر درجه از رحمت و فیض کامل در محل قابل عطا شود ، و لهذا از جمله مقام وسعت رحمت الهى و کمال کرم او این است که اسباب و وسائل اعمال خیریّه و عبادات را مقرر و معیّن فرموده ; تا بدین وسیله نفوس آنها تزکیه و تکمیل و قابل براى رحمت کامل الهى شود .
پس هریک از بندگان که با اشتیاق به سوى آن رحمتهاى کامله در مقام عمل کردن به آن اعمال و وسائل بر آمد که بجا آورد ، پس قهراً مقدار سعى او در آن وسائل کاملتر شده ; و صلاحیّت و قابلیّت او براى وصول به آن رحمتها کاملتر خواهد شد ، و لکن هرگاه آن اشتیاق را داشته باشد به گونه اى که هرچه از آن وسائل میسّر شود; او سعى کند ، و لکن بجا آوردن آن وسائل و آن اعمال مقدور او نباشد ، پس مقتضى آن سعه رحمت آن است که چنین بنده که از جانب خداوند قادر است و آن حال اشتیاق را هم دارد به وجه مزبور پس باید او را از آن رحمت کامله که اگر عمل را بجا مى آورد به او عطا مى فرمود در این حالت هم محروم نفرماید و به وجه کامل عطا نماید.
و نیز مؤیّد جمیع آنچه ذکر گردید ، روایتى است که در «بحار» از حضرت امیرالؤمنین صلوات الله علیه به این مضمون نقل شده که :
« حقّ تعالى به مؤمنینى که در زمان غیبت امام (علیه السلام)صبر کرده و منتظر فرج و ظهور آنحضرت هستند ; بواسطه همین مقدار احکام ظاهرى که بجا آورده اند; ثواب احکام و عبادات واقعى را که به آن دست رسى ندارند و اگر ظاهر بود بجا مى آوردند ; عطا مى فرماید و غیرازاینها اخبار و روایات زیادى بعنوان مؤیّد براین مطلب نقل شده است.
او همواره خوشرو و خوشخو و فروتن بود. خشن و تندخو و فحاش و عیبجو نبود. کسى را بیش از استحقاق ، مدح نمى کرد. از چیزى که مطلوب و خوشایندش نبود، چشم پوشى و تغافل مى کرد. طورى رفتار مى نمود که مردم نه از او ماءیوس مى شدند و نه ناامید. خود را از سه خصلت بازداشته بود: جدال ، پرحرفى ، و گفتن مطالب بى فایده . درباره مردم هم از سه کار پرهیز مى کرد: هرگز کسى را سرزنش نمى کرد و از او عیب نمى گرفت ، در جستجوى لغزشها و عیبهاى مردم نبود. جز در جایى که امید ثواب داشت ، سخن نمى گفت .
چرا عاقلان را نصیحت کنیم؟
بیایید از عشق صحبت کنیم
تمام عبادات ما عادت است
به بی عادتی کاش عادت کنیم
چه اشکال دارد پس از هر نماز
دو رکعت گلی را عبادت کنیم؟
به هنگام نیت برای نماز
به آلاله ها قصد قربت کنیم
چه اشکال دارد که در هر قنوت
دمی بشنو از نی حکایت کنیم؟
چه اشکال دارد در آیینه ها
جمال خدا را زیارت کنیم؟
مگر موج دریا ز دریا جداست
چرا بر « یکی» حکم « کثرت» کنیم؟
پراکندگی حاصل کثرت است
بیایید تمرین وحدت کنیم
« وجود» تو چون عین « ماهیت» است
چرا باز بحث « اصالت» کنیم؟
اگر عشق خود علت اصلی است
چرا بحث « معلول» و « علت» کنیم؟
بیا جیب احساس و اندیشه را
پر از نقل مهر و محبت کنیم
پر از گلشن راز، از عقل سرخ
پر از کیمیای سعادت کنیم
بیایید تا عین عین القضات
میان دل و دین قضاوت کنیم
اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم
مگو کهنه شد رسم عهد الست
بیایید تجدید بیعت کینم
برادر چه شد رسم اخوانیه؟
بیا یاد عهد اخوت کنیم
بگو قافیه سست یا نادرست
همین بس که ما ساده صحبت کنیم
خدایا دلی آفتابی بده
که از باغ گلها حمایت کنیم
رعایت کن آن عاشقی را که گفت :
بیاعاشقی را رعایت کنیم
ز گلهای عاشق حمایت کنیم
(قیصر امین پور)
و عن انس قال قال رسول الله صلى الله علیه و آله : الا اخـبـرکـم بـاءجـود الاجـواد قـالوا بـلى یـا رسـول الله . فـقـال اجـود الا جواد الله و انا اجود بنى آدم و اجودهم بعدى رجل علم علما فنشره و یبعث یوم القیمة امة واحدة و رجـل جـاد بـنـفـسـه فـى سـبـیـل الله حـتـى قتل .
از انـس نـقـل شـده کـه گـفـت پـیـغـمبر صلى الله علیه و آله فـرمـود: آیا خبر ندهم به بخشنده ترین بخشنده ها؟ گفتند: بـلى یـا رسول الله . پس فرمود:
بخشنده ترین بخشنده ها خداى متعال جلت عظمته مى باشد. و من بخشنده ترین اولاد آدم هـسـتم و بخشنده ترین اولاد آدم بعد از من مردى است که علمى را بیاموزد پس آن را منتشر کند و چنین کس در روز قیامت مبعوث شـود در حـالى کـه امـت واحده است ، یعنى کسى است که جامع خیرات است و به او اقتدا مى شود. و نیز بخشنده ترین مردم بـعـد از مـن مـردى اسـت که جان خود را راه خدا بخشش کند تا کشته شود.
نهج البلاغه:
تتواثها الظلمة بالعهود، اءولهم قائد لاخرهم و اخرهم مسقتد باءولهم یتنافسون فى دنیا دنیة و یتکالبون على جیفة مریحة ، و عن قلیل یتبراء التبابع من التبوع ، و القائد من القود، فیتزایلون بالبعضاء و یتلاعنون عند القاء
ترجمه :
ستمگران ، با هم پیمانى از هم فتنه گرى را ارث مى برند، اول ایشان پیشواى آخرشان است و آخر آنها پیرو اولشان مى باشد. براى دنیاى پست میل و رغبت دارند و در آن از هم سبقت مى گیرند، و بر سر مردار گندیده و بدبوى آن حرص زیاد مى زنند و پس از مدتى اندک ، پیرو از پیشوا و پیشوا از پیرو بیزارى جوید، و به دشمنى از دور هم پراکنده مى شوند و موقع دیدار به هم دشنام مى دهند.
فتنه گران در طول تاریخ یک خط را پیموده اند، آغازگرشان شیطان است که با نافرمانى از خدا و تکبر و سرکشى رانده شد و فتنه گرى را بنیاد نهاد و تمامى فتنه گران تاریخ رهروان راه شیطان بوده اند و خواهند بود. بنابراین همه فتنه گران شاگردان و پیروان استادشان شیطان هستند و همان نافرمانى از خدا آنان را آماده و طعمه براى شیطان نمود و به سبب همان صفت کبر و سرکشى به رهروى در راه شیطان نمود و به سبب همان صفت کبر و سرکشى به رهروى در راه شیطان افتادند. از ابتداى تاریخ انسان تا کنون ، همواره فتنه گران یک خط را پیموده اند، یک رهبر و یک هدف داشته اند، حتى در شیوه هاى کاربردشان هم متفق بوده اند و تنها در گستردگى و استفاده از چند شیوه مختلف بین آنها تفاوتهایى هست . سامرى با گوساله اش همان عمل را مى کند که ابوسفیان با اسلام آوردنش و معاویه با تمسک به قرآن و تقى زاده ها در مشروطیت و تالیبرالهاى اسلام گر! در تواءم کردن اسلام و دموکراسى غربى !
محرک و مشوق همه اینها هم دنیا بوده است ، براى هر چه بیشتر به دست آوردن دنیاى پست با هم مسابقه مى گذارند و دست به هر عملى مى زنند که عیش و نوششان هر روز رنگى و رونقى داشته باشد. بر سر جیفه کثیف و متعفن دنیا حرص مى زنند. کدام انسانى را سراغ دارید که آلوده دنیا باشد، مادیات ذهن او را پر کرده باشد و براى به دست آوردن منافع آن حرص بزند و در عین حال بتواند از خیانت ، دزدى استثمار و آلودگى برکنار باشد؟ و چون هم اینان در پى مقام ، شخصیت ، قدرت ، عیش و نوش و خودکامگى هستند، خواه نا خواه منافعشان روزى با هم مقابل مى شود، هر کدام سهم بیشترى مى خواهند و ناگهان دشمنان سر سخت یکدیگر مى شوند! هر چند هدفشان یکى است و استادشان یکى ، ولیکن چون موضوع مادیات پیش روست و هیچ نوع اتکاء و وابستگى به معنویت و انسانیت در بین نیست ، قطعا روزى منافشان در نابودى دیگرى دوام خواهد یافت ، چقدر قدرتمندان در جهت نابودى هم نقشه کشیدند و مى کشند؟
امام خمینى (ره ) چقدر جالب اینها را تشبیه کردند، قدرتها و ابر قدرتها را، به گله گرگ گرسنه ، که حتى شب هم چهار چشمى یکدیگر را مواظبت مى کنند که مبادا قصد سویى بکنند! اینها خصلت درندگى و گرسنگى سیر ناشدنى یکدیگر را بخوبى مى شناسند. و مى دانند که اگر لحظه اى غفلت کنند، حریف را هیچ تقوایى و معیارى اخلاقى از دریدن باز نمى دارد و این است که على علیه السلام مى فرماید: بعد از مدت اندکى پیرو و پیشوا از هم بیزارى مى جویند و پراکنده مى شوند و به هم دشنام مى دهند. در قرآن هم داریم که روز آخرت ، شیطان از همانها که او را پیروى کرده اند بیزارى مى جوید!!
آنچه على علیه السلام فرمود مشى کلى فتنه گران تاریخ است ، همه ایشان از شیطان پیروى مى کنند و از گامهاى او تبعیت مى نمایند، محرک و عامل فتنه گرى آنها دنیاست و منافع مادى و آخر و عاقبتشان هم دشمنى و بیزارى از همدیگر است .
چه کسانى فتنه گرند؟
حزب شیطان فتنه گر هستند، زیرا در تشکیلاتى تجمع دارند که رهبریت آن شیطان است و مرامنامه اش را شیطان نوشته و روش آن را شیطان ابداع و اولین بار عمل نموده است .
یا ایها الذین امنوا لاتتبعوا خطوات الشیطان و من یتبع خطوات الشیطان فانه یامر بالفحشاء والمنکر
اى کسانى که ایمان آورده اید، پیروى نکنید گامهاى شیطان را، و هر که گامهاى شیطان را پیروى کند، پس او را به فحشاء و منکرات مى کشاند.
استحود علیهم الشیطان فانسیهم ذکر الله اولئک حزب چ الا ان حزب الشیطان هم الخاسرون
شیطان بر دل آنها سخت احاطه یافته و فکر خدا را بکلى از یادشان برده است ، آنها حزب شیطان هستند و آگاه باشید حزب شیطان زیانکارند. با توجه به آیه فوق ، شیطان طوق پیروى خود را به گردن حزب خود نهاده و آنها را در راه خود و در پى آرمان خود مى برد.
اگر بخواهیم این چهره هایى که در حزب شیطان تجمع پیدا کرده اند و در حقیقت با طناب شیطان در چاه رفته اند و او را ولى خود کرده اند و در پى ایجاد فتنه هایى براى جلوگیرى از حرکت جامعه و تاریخ به سوى توحید هستند پى ببریم ، و بشناسیم ، مى توانیم آنها را خروج کردگانى بدانیم که هر کدام در یک بعد یا چند بعد از مسیر خارج شده اند و ما به شرح زیر آنها را تعریف مى کنیم :
مجرمین : خروج کنندگان از احکام خدا به گناه و نافرمانى .
کافرین : خروج کنندگان از هدایت خدا به تکذیب هدایت .
منافقین : خارج شدگان از یقین و ایمان قبلى به شک و تردید و نتیجتا التقاط.
مشرکین : خارج شدگان از توحید به شرک و چندگانگى .
فاسقین : خارج شدگان از خویشتن پاک به شخصیت ناپاک و غرق شدن در شهوت و آلودگیها.
ظالمین : خارج شدگان از مسیر عدالت به ستمگرى .
مترفین ملاء: خرج شدگان از تعادل مادى به افراط در بهره بردارى مادى و رفاه زدگى و اشرافیگرى .
طاغوتیان : خارج شدگان از خشوع و خدمتگزارى به تکبر و خودکامگى و خودمحورى .
مسرفین : خارج شدگان از تعادل در مصرف به نیازهاى کاذب و مصرفهایى که جامعه را محروم فقیر مى کند.
مبذرین : خارج شدگان از به کارگیرى با حساب و مسؤ ولانه به ریخت و پاشها و هدر دادن منابع مالى جامعه .
و...
اگر بخواهیم موارد فوق را توضیح بدهیم طولانى خواهد شد، ولیکن تنها اشاره مى شود که این چهره هاى خائن به اجتماع ، این چهره هاى کریه انسانیت ، همه خروج کردگان هستند، آنها به سبب ضعفهاى درونى و عدم تزکیه نتوانسته اند در مسیر و محور حق حرکت کنند. لازمه حرکت در محور حق ، شناخت و خشوع در مقابل قراردادهایى است که خداوند براى تعادل جامعه و یکپارچگى آن وضع و نازل کرده است ، و این چهره ها که بنا به فرموده على علیه السلام در کسب دنیا و مادیات پست آن ، مسابقه گذاشته اند چطور مى توانند در مسیر خداوندى حرکت کنند؟! شیطان که سر کرده و دبیر کلى حزب است از اطاعت و فرمانبردارى خدا خروج کرد، پیروان او هم همه خارج شدگان هستند، منتها هر یک از طریقى که این طریق خروج با نقطه ضعف او انطباق دارد. کسى که شهوتران است به فسق گرفتارتر مى شود و کسى که قدرت طلب است به طاغوت متوجه مى شود و از آن سو از خط خارج مى گردد.
این چهره هاى از خط خارج شده ، هر کدام خصوصیاتى دارند که براى شناسایى آنها بایستى به قرآن مراجعه کرد که در این بحث نمى گنجد ما باید این خط را، خط شیطان را که تا به امروز ادامه یافته است بشناسیم و در مقاطع مختلف تاریخ چهره هایى که تبلور این خط بوده اند را شناسایى کنیم و شیوه عمل آنها را دریابیم تا گرفتار آنها نشویم .
یک خصوصیت نیز در تمامى این چهره ها به طور مشترک وجود دارد که در تمامى مقاطع عملکردشان ثابت بوده است و آن مخالفت با رهبریت الهى جامعه است . عملکرد این خط در دعوت تمام پیامبران ، مخالفت و خروج بر دعوت پیامبران بوده است . آنها خط شیطان را در برابر خط رهبرى و هدایت جامعه بر اساس وحى مى گشودند و از رفتن جامعه در مسیر حق جلوگیرى مى کردند. در زمان امامت نیز این خط همچنان در جهت مخالفت با امامت عمل نمود. حکومتهاى بنى امیه و بنى عباس تبلور چهره شیطانى در مقابل خط امامت بودند و از همه شیوه ها و ابزارهایى که در قسمت راههاى فتنه بدانها اشاره شد، استفاده کردند تا مانع تحقیق امامت شوند و از تجمع مردم و وحدت آنها پیرامون آن جلوگیرى کنند. در زمان غیبت امام زمان (عج ) که جامعه باید بر اساس نیابت امام ولایت فقیه حرکت کند، همین خط تلاش مى کند که نیابت امام یعنى ولایت فقیه را از صحنه کنار گذارد و مانع گرایش و تمایل مردم به این خط شود و در این راه به تمامى حیله ها دست مى زند و تمامى توان خویش را به کار مى گیرد و همه چهره هاى پلید تجمع مى کنند و در نابودى خط ولایت به توافق مى رسند و هر کدام از راهى به تخریب پایه هاى این خط مى پردازند.
امروز با استفاده از شیوه هاى جدید و رسانه هاى تاءثیر گذار، در چند محور به اسلام و انقلاب اسلامى و دست آوردهاى آن توسط شیاطین ، تهاجم صورت مى گیرد. به چند نمونه از این تهاجم اشاره مى شود:
١- جدا کردن دین از سیاست
به طورى کلى باید گفت با سیاسى کردن دین ، آسیبهایى به خود دین وارد مى شود، یعنى دین به شائبه مسایل و مصالح سیاسى آلوده مى گردد و دست آویز حکام واقع مى شود. با دینى کردن سیاست ، به سیاست و حکومت آسیب مى رسد. مصلحت اندیشى سیاسى به قید جزییات دینى مقید مى گردد و حیات سیاسى پویایى خود را از دست مى دهد...
٢- حمله به احکام شریعت
ما در متن فقه یا شریعت ، احکامى داریم که ممکن است امروز خشن تلقى شوند... مواد فقه و قانون همه قراردادى و اعتبارى هستند! و نمى توانیم در این جا از حقیقت و عدم حقیقت صحبت کنیم . باید از کارآمدى و نا کارآمدى و مناسبت یا عدم مناسبت این شیوه ها و احکام با روحیات مردم صحبت کنیم .
٣- حمله به دین و کارآمدى آن
دین نه تنها افیون ملتهاست ، بلکه افیون حکومت ها هم هست .
حکومت دینى قدرت اداره دنیاى مردم را ندارد و ناگزیر به دین دولتى خواهند انجامید.
۴- حمله به ولایت فقیه
فرهنگ لائیک و غیر اسلامى هر چه بالنده تر و متنفذتر شود جا را براى فرهنگ ولایت فقیهى تنگ مى کند و این مساءله بدون شک محدود به حوزه فرهنگ نخواهد بود و به میدان سیاست نیز سرایت خواهد کرد.
هدف اساسى در فعالیتهاى سیاسى ما باید حذف ولایت فقیه باشد.
۵- حمله به امام خمینى (ره ) و اندیشه و راه او
دوران امام خمینى به سر آمده است .
امام خمینى و شهید نواب صفوى خشونت گرا و کسروى و حکیمى زاده اصلاح طلب بودند!
از این دست حملات و شبهه پراکنى ها در سطح برخى مطبوعات که به فرموده رهبر معظم انقلاب ، پایگاه دشمن شده اند، فراوان است . آنچه مورد نظر است ، بیان این مساءله است که این فتنه انگیزیها توسط فتنه گران داخلى - که گاه در لباس اسلام و روحانیت نیز ظاهر مى شوند - دقیقا مطابق با نقشه و طرحى است که دشمنان انقلاب اسلامى و مصالح ملت ایران ، آن را ریخته اند. به چند نمونه از اظهارات بلند پایگان نظام سیاسى استکبارى آمریکا و صهیونیسم و اروپا توجه کنید تا این هم آوازى هدف از فتنه انگیزى کاملا روشن شود.
تامسس پول موتر تحلیل گر سیاسى آمریکا:
هدف واقعى دولت ایالات متحده مى بایست مهار سیاسى - اقتصادى و از همه مهمتر مهار روانى ایران باشد. چرا که تنها راه بر انداختن رژیم ایدئولوژیکى ایران ، مبارزه سیاسى ، روانى و روشنفکرانه است .
دیدیوکیو ماءمور سازمان سیا و رابط سازمان با برخى گروهها و عناصر ضد انقلاب :
مهمترین حرکت در جهت براندازى جمهورى اسلامى ، تغییر فرهنگ جامعه قطعى ایران است و ما مصمم به آن هستیم .
شجاع الدین شفاء نویسنده ضد انقلاب خارج از کشور:
ما با جمهورى اسلامى مبارزه سیاسى نخواهیم کرد. بلکه کار ما صرفا فرهنگى است و اصولا استراتژى جدید ما مبارزه فرهنگى است . ما باید بینش و فرهنگ مردم را عوض کنیم تا جمهورى اسلامى ساقط شود.
رادیو رژیم صهیونیستى در تاریخ ٢٩/٩/٧٣:
یک اصل در قانون اساسى ایران هست که بسیار دردسر ساز بود در این سالها و آن اصل ولایت فقیه است .
رادیو بى . بى . سى . در تاریخ ٢٠/۴/٧۴:
انتقال عمده گروههاى مخالف جمهورى اسلامى ایران ، نقش ولایت فقیه در این نظام است .
ادوارد شرمى مسؤ ول سابق شبکه جاسوسى سیا در ایران :
اگر نظام ولایت فقیه در ایران از هم بپاشد، آن گاه مى توان گفت جمهورى اسلامى تغییر ماهیت داده است .
هنرى پرکت مسؤ ول سابق امور ایران در وزارت امور خارجه :
اگر تجدید نظر طلبان بتوانند از حریم روحانیت عبور کنند و از آن طریق ولایت فقیه را بر کشتى تردید سوار کنند، بار سنگینى از دوش آمریکا برداشته خواهد شد.
پس از جنگ روانى و فرهنگ براى تغییر ماهیت اسلامى یعنى تغییر باورهاى مردم نسبت به ولایت فقیه و روحانیت و دین ، هدف فتنه گران در این مرحله است .
نقل شده از کتاب فتنه و فتنه گران
مؤ سسه فرهنگى قدر ولایت
عـمـر بـن زاهـر گـویـد: مـردى از امـام صادق علیه السلام پرسید که بامام قائم بعنوان امـیـرالمـؤ مـنـان سـلام مى کنند؟ فرمود:
نه ، آن نام را خدا مخصوص امیرالمؤ منین (على بن ابیطالب ) علیه السلام نموده ، پیش از او کسى بدان نام ، نامیده نشده و بعد از او هم جز کافر آن نام را بر خود نبندد. عرضکردم : قربانت پس چگونه بر او سلام کنند؟ فرمود: مى گویند: السلام علیک یا بقیة الله ! سپس این آیه را قرائت فرمود: ( اگر مؤ من هستید بقیة اللّه براى شما بهتر است )
ـ همانا من خود را برتر از آن مى دانم که بخشندگیم توان برآوردن نیازى را نداشته باشد, یا بردباریم گنجایش جهلى را, یا گذشتم تحمل گناهى را, یا آن که زمانى درازتر از زمان من باشد.
ـ هـمـانا من خود را برتر از آن مى دانم که مردم را از چیزى بازدارم که خود از آن باز نمى ایستم و آنـان را بـه چیزى فرمان دهم که خود در انجام آن کار بر ایشان پیشى نگیرم , یا از آنان به چیزهایى خشنود شوم که پروردگارم را خشنود نمى سازد.
ـ هـمـانـا من شما را به طاعتى وا نمى دارم مگر آن که خود جلوتر از شما آن را انجام مى دهم و از گناهى باز نمى دارم جز آن که خودم پیش از شما از آن باز مى ایستم .
ـ بـه خـدا قـسـم اگر یک تنه با آنان رو به رو مى شدم و آنان سراسر زمین را پر مى کردند نه باک داشـتـم و نه مى هراسیدم , که من برگمراهى آنان و هدایت یافتگى خود نیک آگاهم و با یقین از جانب پروردگارم همراه .
ـ همانا من با آرزوى خود در جنگم و چشم به راه اجل خود هستم .
ـ هـمـانـا مـن روزى خـود را بـتمامى مى ستانم و با نفس خود مى جنگم و به قسمت و بهره خود مى رسم .
ـ همانا من براى برپایى حجتهاى خدا سخن مى گویم و براى یارى دین خدا جهاد و پیکار مى کنم .
ـ اى مردم ! همانا من در میان شما همچون هارونم در میان فرعونیان و همچون دروازه حطه ام در مـیـان بـنـى اسـرائیل و چونان کشتى نوح علیه السلام در میان قوم نوح , منم عظیم ترین ((نبا)) و بزرگترین صدیق بزودى آنچه را وعده داده شده اید خواهید دانست .
ـ هـمـانـا مـن هرگز از میدان جنگ و جهاد نگریخته ام و هیچ کس به پیکار من نیامد مگر آن که زمین را از خونش سیراب کردم .
ـ من دنیا را به رودرافکنده ام و آن را چنان که درخور است ارج نهاده ام و با دیده خودش (به دیده پستى ) بدان نگریسته ام .
ـ منم که دنیا را خوار و بیمقدار شمردم .
ـ مـن در خـردسالى سینه هاى عرب را خرد کردم و شاخهاى برآمده ربیعه و مضر را شکستم شما جایگاه مرا نسبت به پیامبر خداصلى اللّه علیه و آله مى دانید هرگز سخنى دروغ و رفتارى ناپسند از مـن نـدیـد مـانند شتر بچه اى که از پى مادرش مى رود دنبال اومى رفتم پرتو وحى و رسالت را مى دیدم و رایحه نبوت را مى بوییدم .
ـ من مهتر مؤمنان هستم و مال و ثروت مهتر ستمگران .
ـ مـن یـار و بـرادر مـهربان پیامبر خدایم و پیشگام در اسلام و شکننده بتها و ستیزنده با کافران و براندازنده دشمنان دین .
ـ من گواه شمایم و برهان آور روز رستخیز بر شما.
ـ مـن و خـانـواده ام مـایـه امنیت مردم روى زمین هستیم , همچنان که ستارگان مایه امان اهل آسمان هستند.
ـ من پرچم هدایتم و پناهگاه پرهیزگارى و جایگاه سخاوت و دریاى جود و جوانمردى و کوه خرد.
ـ من از جانب خدا تقسیم کننده بهشت و دوزخم هیچ کس وارد آن نشود مگر به اندازه تقسیم من مـنـم فـاروق اکـبر (بزرگترین جدا ساز حق و باطل ), من امام و پیشواى مردم پس از خود , اجرا کننده از جانب پیش از خویش (پیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله )هستم .
ـ قسمت کننده دوزخ در روز رستاخیز منم .
ـ من چشم فتنه را برکندم اگر من نبودم اهل نهروان و جمل کشته نمى شدند.
ـ مـن بنده خدا و برادر پیامبر اویم من صدیق اکبرم (برترین گواه ) بعد از من هر که این را بگوید دروغگو و مفترى است .
ـ مـن عـلـم خـدا هـستم , من قلب آگاه خدایم و زبان گویاى خدا و چشم خدا و پهلوى خدا من دست خدا هستم .
ـ مـن رهـنـمـایـم , رهـیـافـتـه ام پدر یتیمان و مستمندانم , سرپرست بیوه زنانم , پشت و پناه هر نـاتوانى هستم , مامن هر وحشتزده اى ,من رهنماى مؤمنان به سوى بهشتم , ریسمان استوار خدایم , حلقه و دستاویز محکم خدایم و کلمه تقوا, من چشم خدایم و زبان راستگوى او و دست او.
ـ یـکـى از از احـبار از او پرسید: اى امیر مؤمنان ! پس تو پیامبرى ؟
فرمود: واى بر تو, من غلامى از غلامان محمد صلى اللّه علیه وآله هستم .
ـ امـام على علیه السلام من بزرگ و مهتر مؤمنان هستم , من نخستین پیشگامان هستم و جانشین فرستاده پروردگار جهانیان , من تقسیم کننده بهشت و دوزخم و من صاحب اعراف هستم .
ـ مـن حجت خدایم , خلیفه خدایم , راه خدایم , دروازه خدایم و خزانه دار علم خدایم , من امین راز خـدایـم , من بعد از بهترین آفریدگان , محمد صلى اللّه علیه و آله پیامبر رحمت , پیشواى مردمان هستم .
ـ مـن جـانشین , وزیر و وارث پیامبر خدا هستم , من برادر و وصى و دوست پیامبر خدا هستم , من یـار و هـمـدم پـیامبر خدایم , من پسر عمو و داماد و پدر فرزندان رسول خدایم , من سرور اوصیا و وصى سرور پیامبرانم , من حجت عظمى و آیت کبرى و نمونه والا و دروازه پیامبر مصطفى هستم , من حلقه استوار و کلمه تقوا و امین خداى تعالى بر مردم دنیا هستم .
ـ من همان یادى هستم که به فراموشى سپرده شده و همان راهى هستم که از آن منحرف شده اند و هـمـان ایـمانى هستم که بدان کفر ورزیده شده و همان قرآنى هستم که مهجور مانده و همان دینى هستم که تکذیبش کرده اند و همان صراطى هستم که از آن روى گردانده اند.
ـ من چشم خدایم و دست خدایم و پهلوى خدایم و دروازه خدا.
ـ مـن نـخـسـتـین کسى هستم که زیر درخت با پیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله بیعت کرد و خدا فرمود:((خداوند از مؤمنان آن گاه که زیر درخت با تو بیعت مى کردند خشنود شد)).
ـ من دستاویز استوار خدا وکلمه تقواى او هستم .
ـ من همان گوش شنوایم که خداى بزرگ مى فرماید: ((و گوشهاى شنوا آن را در مى یابند)).
ـ امـام بـاقـرعـلـیـه الـسلام در حضور امیرالمؤمنین تلاوت شد: ((آن گاه که زمین بس بلرزد)) تا ((وانسان گفت زمین را چه شده است درآن روز زمین خبرهایش را باز گوید)), حضرت فرمود: منم آن انسان وزمین خبرهایش را به من مى دهد.
ـ امام على علیه السلام من بنده خدا و برادر پیامبر او هستم .
ـ من نخستین کسى هستم که در روز قیامت براى دادخواهى در برابر خداوند زانو مى زنم .
میزان الحکمه جلد یکم
ـ پـیامبر خدا صلى اللّه علیه و آله آفت زیرکى خودستایى است , آفت شجاعت تعدى , آفت گذشت مـنـت , آفـت زیبایى غرور, آفت عبادت سستى , آفت سخن گفتن دروغ , آفت علم فراموشى , آفت بردبارى سبکسرى , آفت شرافت خانوادگى فخر فروشى و آفت بخشندگى اسراف است .
ـ آفت دین , خواهشهاى نفسانى است .
ـ امـام عـلى علیه السلام هر چیزى آفتى دارد, آفت علم فراموشى است , آفت عبادت ریا, آفت خرد خـودپسندى , آفت نجیب زادگى تکبر, آفت زیرکى خودستایى , آفت بخشندگى زیاده روى , آفت شرم و حیا ناتوانى , آفت بردبارى خوارى و آفت نیرومندى زشت گفتارى و بدکردارى .
ـ ترس آفت است .
ـ هوس آفت خردهاست .
ـ آفت ایمان شرک است .
ـ آفت یقین شک است .
ـ آفت نعمتها ناسپاسى است .
ـ آفت طاعت نافرمانى کردن است .
ـ آفت بزرگ زادگى تکبر است .
ـ آفت هوشمندى حیله گرى است .
ـ آفت عبادت ریاست .
ـ آفت سخاوت منت گذارى است .
ـ آفت دین بدگمانى است .
ـ آفت خرد پیروى از خواهشهاى نفسانى است .
ـ آفت بلندپایگى موانع قضا و قدر است .
ـ آفت نفس شیفتگى به دنیاست .
ـ آفت مشورت درهم شکستن آرااست .
ـ آفت شاهان بدرفتارى است .
ـ آفت وزیران بدسگالى است .
ـ آفت دانشمندان جاه طلبى است .
ـ آفت زمامداران بى سیاستى است .
ـ آفت ارتش سرپیچى از فرماندهان است .
ـ آفت ریاضت کشیدن چیره شدن عادت است .
ـ آفت رعیت نافرمانى کردن است .
ـ آفت پارسایى کمى قناعت است .
ـ آفت قاضیان طمع است .
ـ آفت اشخاص عادل کمى پارسایى است .
ـ آفت (شخص ) شجاع از دست دادن دوراندیشى و احتیاط است .
ـ آفت قدرتمند ناتوان شمردن دشمن است .
ـ آفت بردبارى خوارى است .
ـ آفت بخشش معطل کردن است .
ـ آفت صرفه جویى بخل است .
ـ آفت هیبت و شکوه شوخى است .
ـ آفت جستن موفق نشدن است .
ـ آفت کشوردارى سستى در حمایت از کشور است .
ـ آفت پیمانها رعایت نکردن آنهاست .
ـ آفت ریاست , فخر فروشى است .
ـ آفت بازگو کردن (حدیث یا هر سخنى ) دروغ نقل کردن است .
ـ آفت علم , عمل نکردن بدان است .
ـ آفت عمل نداشتن خلوص است .
ـ آفت بخشندگى نادارى است .
ـ آفت توده مردم عالم بدکردار است .
ـ آفت دادگرى ستمگر زورمند است .
ـ آفت آبادانى ستمگرى فرمانرواست .
ـ آفت قدرت خوددارى از نیکوکارى است .
ـ آفت خرد, خودپسندى است .
ـ آفت سخن , دروغ گفتن است .
ـ آفت کارها ناتوانى کارگزاران است .
ـ آفت آرزوها رسیدن اجلهاست .
ـ آفت وفادارى , پیمان شکنى و بدعهدى است .
ـ آفت دوراندیشى , کار از کار گذشتن است .
ـ آفت امانت , خیانت است .
ـ آفت فقیهان ناخویشتندارى (از بدیها) است .
ـ آفت بخشش , ولخرجى است .
ـ آفت معاش , سؤ مدیریت است .
ـ آفت سخن گفتن , پرگویى است .
ـ آفت توانگرى زفتى است .
ـ آفت آرزو, اجل است .
ـ آفت نیکى همدم بد است .
ـ آفت قدرت , ستمگرى و سرکشى است .
ـ سرآمد آفتها شیفتگى به لذتها (وخوشگذرانى ) است .
ـ بدترین آفت خرد, خود بزرگ بینى است .
ضد بىاعتمادى به خدا، توکل بر او است.و آن عبارت است از: اعتماد کردن ومطمئن بودن دل بنده در جمیع امور خود به خدا.و حواله کردن همه کارهاى خود را بهپروردگار.و بیزار شدن از هر حول و قوه.و تکیه بر حول و قوه الهى نمودن.
و حصول این صفتشریفه موقوف استبر اعتقاد جازم به اینکه: هر کارى که درکارخانه هستى رو مىدهد همه از جانب پروردگار است.و هیچ کس را جز او قدرت برهیچ امرى نیست.و حول و قوهاى نیست مگر به واسطه او.و تمام علم و قدرت برکفایت امور بندگان از براى اوست.و غایت رحمت و عطوفت و مهربانى به هر فرد از افراد بندگان خود دارد.و اعتقاد به اینکه: بالاتر از قدرت او قدرتى نیست و فوق علم اوعلمى نه و عنایت و مهربانى از عنایت و مهربانى او افزونتر نیست.پس کسى که ایناعتقاد را داشته باشد البته دل او اعتماد به خدا مىدارد و بس.و التفات به غیرى نمىکند،بلکه در امور خود ملتفتبه خود نیز نیست.و کسى که این حالت را در خود نیابد یا یقیناو سست استیا دل او ضعیف، و مرض جبن بر او مستولى است.و به سبب غلبه اوهام،مضطرب و لرزان است، زیرا نفس ضعیف به متابعت و هم، مضطرب مىشود اگر چه دریقین او قصورى نباشد.مثل اضطراب و تشویش او از خوابیدن با میت در قبر یا در خانهتنها یا در یک فراش با وجود اینکه یقین دارد که: بدن او حال جمادى است که هیچضررى از آن متمشى نمىشود و نباید از او ترسید.و بسا باشد که عسلى در نهایت صفا درنزد کسى مهیا و آماده باشد دیگرى گوید: این عسل به فضله فلان شخص شباهت دارد،یا به قى کرده فلان کس، پس کسى که ضعیف النفس باشد طبع او از آن عسل نفرتمىکند با وجود اینکه یقین دارد این عسل است و مدخلیتى به فضله یا قى ندارد.
پس گاه است کسى اعتقاد او صحیح و کامل باشد و لیکن به جهت ضعف نفسى کهدارد توکل او ناقص و در امور مضطرب مىگردد.
پس توکل تمام نمىشود مگر به قوت یقین و قوت نفس هر دو.و به این دو، سکونو اطمینان دل حاصل مىگردد.
و چون این را دانستى بدان که: توکل یکى از منازل راهروان راه سعادت و یکى ازمقامات اهل توحید حضرت رب العزة است و افضل درجات اهل ایمان.بلکه بهمقتضاى آیات قرآنیه از جمله واجبات بر مؤمنین و مؤمنات است.
چنان که خداى - تعالى - مىفرماید:
«و على الله فتوکلوا ان کنتم مؤمنین»
«بر خدا توکل نمایید اگر ایمان دارید»
و مىفرماید:
«و على الله فلیتوکل المتوکلون».
«و باید بر خدا توکل کنند توکلکنندگان»
و نیز مىفرماید:
«ان الله یحب المتوکلین»
«خدا دوست دارد صاحبانتوکل را»
و ایضا فرموده:
«و من یتوکل على الله فهو حسبه»
«هر که توکل بر خدا کند خدا کفایت مىکند او را»
از حضرت پیغمبر - صلى الله علیه و آله - مروى است که: «هر که به خدا منقطع شودو امور خود را به او واگذارد خدا او را از هر امرى کفایت مىکند.و روزى او را از جایىبرساند که به گمان او نرسد.و هر که به دنیا منقطع شود خدا او را به دنیا وا مىگذارد» .
و فرمود: «هر که خواهد غنى ترین مردمان شود باید اعتماد او به آنچه نزد خداستبیشتر باشد از اعتماد او به آنچه در دستخود اوست» .
و فرمود: «اگر شما توکل کنید بر خدا به نحوى که: حق توکل او است هر آینه روزىشما خواهد رسید، چنان که روزى مرغان مىرسد که صبح از آشیانهاى خود بر مىآیندبا شکمهاى خالى و گرسنه و شام مىکنند و حال آنکه شکمهاى ایشان سیر و مملو است» .
از حضرت سید الساجدین - علیه السلام - منقول است که: «روزى از خانه بر آمدم ورفتم تا به فلان دیوار رسیدم، بر آن تکیه کردم ناگاه مردى را در برابر خود دیدم دوجامه سفید پوشیده و در مقابل روى من به من نگاه مىکند، پس گفت: یا على بن الحسین! - علیه السلام - چرا تو را غمناک و محزون مىبینم؟ اگر از براى دنیاست از براىنیک و بد، روزى خدا آماده است؟ ! گفتم: بلى چنین است که مىگویى و حزن من نه از براى این است.
گفت: پس اگر از براى آخرت است آن وعدهاى است راست که پادشاه قاهر و قادردر آن حکم خواهد فرمود.
گفتم: آن نیز چنین است و حزن من از براى آن هم نیست.
گفت: پس حزن تو از چیست؟ گفتم: بر مردم از فتنه «عبد الله بن زبیر» مىترسم.پس آن شخص خندید و گفت:
یا على بن الحسین! آیا احدى را دیدهاى که خدا را بخواند و او را اجابت نکند؟ گفتم: نه.
گفت: آیا احدى را دیدهاى که بر خدا توکل کند و خدا کفایت او را نکند؟ گفتم: نه.
گفت: آیا احدى را دیدهاى که از خدا سؤال کند و خدا به او عطا نفرماید؟ گفتم: نه.
پس آن شخص از نظر من غائب شد.و گویا که او خضر - علیه السلام - بوده است» .
و از حضرت امام جعفر صادق - علیه السلام - مروى است که: «پروردگار عالم بهداود پیغمبر وحى فرستاد که: هیچ بندهاى از بندگان من دستبه دامن من نزد و دست ازمخلوقات برنداشت که بشناسم که نیت آن بر این است که همه آسمانها و زمین و هر کهدر آنهاستبه او مکرر و کید کنند مگر اینکه از میان آنها او را به سلامتبیرون مىبرم وراه بیرون شدن به او مىنمایم» .
و نیز از آن حضرت مروى است که: «هر که را سه چیز عطا کردند سه چیز از او بازنگرفتند: کسى را که دعا عطا کردند اجابت هم دادند.و کسى را که شکر عطا نمودند اورا زیادتى دادند.و کسى را که توکل عطا فرمودند امر او را کفایت کردند خداى - تعالى - فرموده است: «و من یتوکل على الله فهو حسبه».
یعنى: «هر که بر خدا توکل کندخدا او را کافى است» .و فرموده است:
«لئن شکرتم لازیدنکم».
یعنى: «اگر شکر کنیدنعمتشما را زیاد مىکنم».
و فرمود است:
«ادعونى استجب لکم».
یعنى: «مرا بخوانید تامن شما را اجابت کنم» .
و نیز از آن حضرت منقول است که: «هر بندهاى که رو آورد به آنچه خدا دوستدارد خدا رو به او آورد.و هر که طلب نگاهدارى از خدا کند خدا او را نگاهدارد.وکسى که خدا رو به او آورد و او را نگاه دارد با کى از براى او نیست اگر آسمان بر زمینافتد یا بلایى نازل شود که همه اهل زمین را فرو گیرد» .
و نیز از آن جناب مروى است که: «خداى - تعالى - فرمود: قسم به عزت و جلال ومجد و ارتفاع مکان خودم که قطع مىکنم امید هر امیدوار به غیر خودم را و او را درنزد مردم جامه خوارى و ذلت مىپوشانم.و از درگاه خود او را دور مىکنم.آیا دررفع شداید، چشم به غیر من دارد و حال آنکه همه شدتها در دست من است؟ ! و امید بهغیر من دارد و در خانه غیر مرا مىکوبد و حال آنکه کلید همه درها در کف من است؟ ! همه درها بسته استبجز در من، که گشوده است از براى هر که مرا بخواند.پس کیستکه در بلاها امید به من داشته باشد و من او را به بلا واگذارم! آرزوهاى بندگان خود رادر نزد خود محافظت مىکنم.پس راضى به محافظت من نیستند.آسمانهاى خود رامملو گردانیدهام از کسانى که از تسبیح و تقدیس من باز نمىایستند.و به ایشان فرمودهامکه: درها را میان من و بندگان من نبندند.پس بندگان به قول من اعتماد نکردند.آیا کسىکه بلایى از بلاهاى من به او وارد شود نمىداند که جز من کسى رفع آن را نمىتواند کرد؟ آیا نمىبیند که من پیش از سؤال کردن عطا مىکنم؟ پس کسى که از من سؤالکرد او را اجابت نمىکنم، آیا من بخیلم؟ و بنده مرا بخیل مىداند؟ یا وجود و کرم ازبراى من نیست؟ یا عفو و رحمت در دست من نیست؟ یا من محل امیدها نیستم؟ آیاامیدواران، نمىترسند که: امید به غیر من دارند؟ پس اگر اهل همه آسمانهاى من و اهل زمین من امیدوار به من باشند و هر یک از آنهارا آن قدر که همه آنها امیدوارند بدهم به قدر ذرهاى از مملکت من کم نمىشود.
چگونه کم مىشود مملکتى که من قیم و صاحب اختیار آن هستم» .
معراج السعاده
قـَالَ أَبـُو جـَعـْفـَرٍ (ع) :
لَا دِیـنَ لِمـَنْ دَانَ بِطَاعَةِ مَنْ عَصَى اللَّهَ وَ لَا دِینَ لِمَنْ دَانَ بِفِرْیَةِ بَاطِلٍ عَلَى اللَّهِ وَ لَا دِینَ لِمَنْ دَانَ بِجُحُودِ شَیْءٍ مِنْ آیَاتِ اللَّهِ
اصول کافى جلد 4
حـضـرت بـاقـر عـلیـه السـلام فـرمـود:
دیـن نـدارد آنـکـس کـه فـرمانبردارى کسى را که نافرمانى خدا کند دین خود قرار دهد، و دین ندارد کسیکه افتراء باطلى را بر خدا دین خود کند، و دین ندارد کسیکه انکار یکى از آیات خدا را دین خود کند.